تبليغاتX
آزادیخواهی

آزادیخواهی

از رنجی که میبریم

به طور كاملا محسوس چند هفته‌اي است حكومت تمركز ويژه‌اي درباره مساله حجاب از خود نشان مي‌دهد. اگر نگاهي به رسانه‌هاي رسمي و اظهارنظرهاي مقامات و افراد ذي‌نفوذ بياندازيد اين حساسيت جديد بر روي حجاب را به وضوح احساس خواهيد كرد. داستان چيست؟ چرا در اين اوضاع متلاطم سياسي حكومت دوباره فيلش ياد هندوستان كرده‌؟ پاسخ من «مانور قدرت» است.

تجربه اين سي‌سال نشان مي‌دهد قابليت سركوب‌گري حكومت در هيچ مساله‌اي به اندازه اجبار در حجاب قوي نيست. حجاب اجباري (لازم كه نيست تفاوت حجاب اجباري و حجاب اختياري را توضيح بدهم ؟) فصل مشترك چهار نظام قدرت مسلط بر جامع ايراني است: مردسالاري ايراني، محافظه‌كاري سياسي، بنيادگرايي اسلامي و استبداد ايدئولوژيك. اين چهار نظام درهر چيز با هم تعارض داشته باشند در احبار حجاب به زنان ايراني با هم توافق دارند. اوج اين توافق را در دهه 60 مي‌توان ديد. 

 اين روزها كه بحران قدرت در كشور پيش آمده و صاحبان رسمي قدرت احساس مي‌كنند لازم است قدرت‌نمايي كرده و به مردم يادآوري كنند كه شلاق دست كيست، حجاب اجباري بهترين عرصه براي مانور قدرت است چون به راحتي مي‌شود بازيگران هر چهار نظام فوق را براي اجراي آن بسيج كرد. حسن ديگر اين مانور قدرت آن است كه خيلي خوب ديده مي‌شود و پيام خيلي سريع به مخاطب مي‌رسد چون اولا مساله عموميت دارد (زنان نيمي از جمعيت كشورهستند) ثانيا سيگنال‌هاي آن ساده و عامه‌فهم است ثالثا بيشترين سطح خودسانسوري در رسانه‌هاي غيررسمي درباره آن وجود دارد.

حسن ديگر اين مانور قدرت آن است كه با مخالفت جدي هم روبرو نمي‌شود. در سطح سياسي، اغلب منتقدان حكومت يا اساسا موافق حجاب اجباري هستند يا با ملاحظات سياسي ترجيح مي‌دهند با آن مخالفت نكنند. فراموش نبايد كرد كه بسياري از اصلاح‌طلبان حساب ويژه‌اي بر روي منتقدان محافظه‌كار و سنتي احمدي‌نژاد باز كرده‌اند و نمي‌خواهند بر سر مساله حجاب اجباري در جبهه مشترك عليه احمدي‌نژاد اختلاف بيفتد. در سطح فردي هم، حجاب اجباري و تبعات آن (غيرت، پرده‌پوشي، عفيف‌سازي، تفكيك جنسيتي و ...) مهم‌ترين شالوده نظام مردسالار در روابط فردي ايراني‌ها است. طبيعي‌است كه روابط فردي درون و بيرون خانواده هم بيش از آنكه در برابر اين قدرت‌نمايي نظام‌هاي مسلط مقاومت كند با آن همدلي يا دست‌كم همراهي خواهد كرد. در شرايطي كه حكومت بيش از هر زمان ديگري تشنه ترساندن و قدرت‌نمايي است چرا بايد از چنين فرصت مناسبي چشم‌پوشي كند؟

نیما نامداری- وبلاگ ساز مخالف

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:22  توسط امیر  | 

رنجی که گنج شد

 

1- رنج. از خودم پرسیدم چرا«خداحافظ گاری کوپر» این چنین بر جان خواننده می‌نشیند و پاسخ را در رنج یافتم. لقد خلقنا الانسان فی کبد. اگر آدمی در رنج خلق شده است ملاحظه هر تصویری که راه رهایی را به او نشان دهد یا لااقل یاداوری کند در تحمل این بار تنها نیست، دلنشین خواهد بود. راز روح‌بخش کتاب رومن گاری شاید همین باشد.

2- منشاء این رنج کجاست؟ روانشناسان وضعیت جنینی را به حضور در بهشت تشبیه کرده‌اند. با این تعبیر، تولد باید چیزی از جنس هبوط باشد. ناگهان از میان آرامش بی‌کران و لذت جاودان رحمی گرم، که هر آنچه جنین به آن محتاج است بی هیچ کوششی در دسترس اوست، پرتاب می‌شویم به جهانی غریبه. بدین‌سان تولد جدایی است که مرحله ی ابتدایی بی نقص جنینی را مختل می‌کند. اتو رنک، از شاگردان مشهور فروید، تولد را تجربه یک طرد‌شدگی عمیق می‌داند که رنج آن همیشه با ماست هرچند هرگز از آن آگاه نباشیم. 

3- آیا این همه‌ی ماجرای خلق انسان در رنج است؟ کاش این‌گونه بود. انسان برای تداوم حیات، خیلی زود در می‌یابد زندگی مانند میدان نبرد است که در آن هر جانداری از مرگ دیگری زنده است. گیاهان، جانوران و انسان ها با مرگ، زیستن دیگری را در یک چرخه‌ی بی‌رحم ممکن می‌سازند. اسطوره‌شناسان این چرخه را گناه ناگزیر زندگی نامیده‌اند و معتقدند درکش ممکن است چنان آدمی را بیمار کند که از ادامه زندگی سر باز زند یا تصویری دروغین از خویش بسازد که در این گناه ناگزیر-گناه سلب حیات موجودی زنده برای تداوم زندگی- شریک نیست. 

4- رنج تولد را به رنج گناه ناگزیر زیستن که اضافه کنیم شاید درک اینکه چرا لنی به ارتفاعات آلپ پناه برده است، آسان‌تر شود. آن بهشت برفی برای لنی و سایر اسکی‌باز های خانه‌ی باگ مورن، مانند تجربه رحم مادر است. لازم نیست کار خاصی انجام دهند: آذوقه و سرپناه مهیاست تا بدان حد که لنی مجبور نیست برای تداوم حیاتش مرتکب گناه ناگزیر شود. مغولستان خارجی تصویر بهشت دلخواه لنی و شاید خیلی از ما باشد: جایی که در آن اثری از رنج نیست. 

5- در مقابل مغولستان خارجی و امنیت پاکیزه‌اش، رومن گاری، ماداگاسکار را خلق کرده است. ماداگاسکار انگار به مثابه همین زندگی است که ما در آن دست و پا می‌زنیم. همین خواستن‌ها و نرسیدن‌ها، همین کهکشان دلخراش نشدن‌ها، همین قربانی کردن مدام چیزی برای دستیابی به چیز دیگر، گذشتن از آب در پی سراب... هر چه مغولستان خارجی، امن و امان است، ماداگاسکار سفره ای مملو از رنج و دردسر می‌نماید، برای همین باید از ماداگاسکار گریخت و اجتناب کرد. 

6- کاش می‌شد برای همیشه در مغولستان  خارجی ماند اما حتی بهشت آلپ هم فصل تابستانی دارد که لنی و لنی‌ها را مجبور به سفر تا ماداگاسکار می‌کند. پس باید آداب زیستن در ماداگاسکار را آموخت یا به تعبیری دیگر به دنبال رمزی جادویی بود که به برکتش بشود ماداگاسکار را تبدیل به مغولستان خارجی کرد. رومن گاری اینجا حضور جس را به رخ خواننده می‌کشد، حضور زن، حضور حوا. به راستی آیا آدم می توانست هبوط را بی عشق حوا تاب آورد؟ 

7- جس برای لنی هم‌زمان مادر است و معشوق. جس است که به لنی یاداور می‌شود«مغولستان خارجی یعنی من و تو. جایی که فقط مال خودمون دوتاست. تنها مغولستان خارجی همینه لنی». به برکت همین دم مسیحایی عشق متبلور در زنانگی جس، لنی تجربه‌ای معکوس طردشدگی تولد را حس می‌کند. در تولد تنها به میان جهان پرتاب می‌شویم و در عشق، باز فرصتی می‌یابیم تا دوباره پیوستن را تجربه کنیم. به باور رومن گاری، عشق پادزهر زندگی در ماداگاسکار است.همان عشقی که از دور مانند«یک موج کوه‌پیکر ویرانگر است» اما می‌آید و همه‌ی دردها را دوا می‌کند، شاید چون خودش چنان درد می‌شود که جایی نمی‌ماند برای هیچ دردی دیگر. اما حتی از این منظر نیز، عشق آذین زندگی است. 

8- کیمیای کتاب را من در همان بخش های نخستین یافته‌ام. آنجا که لنی بر بالین ارنست، آن اسکی‌باز کهنه‌کار، با اشاره به زندگی، از او می‌پرسد«این بلبشو برای چیه؟» و ارنست پاسخ می‌دهد« هیچ نمی‌دونم عزیزم اما چیزهای خوبی هم توش هست. باید دنبالش گشت. من خودم روزهای خوشی رو گذروندم». لنی، جس را یافت و دریافت مرز میان ماداگاسکار و مغولستان خارجی به همین باریکی است. به همین باریکی که بدانی«خوشبختی از آن شیرینی هایی است که باید گرم‌گرم خورد و نمی شود آن را به منزل برد». رهایی از رنج زیستن شاید در گرو همین کشف شکوه لحظه‌ی حال باشد و دل دادن به سحر نگاهی که از حادثه‌ی عشق تر است. سحری که خود باطل‌السحر رنج زندگی است.

 

                                                                 امیرحسین کامیار

                                                                 اسفند 88

 

فهرست منابع:

1- رومن گاری؛ خداحافظ گاری کوپر؛ سروش حبیبی؛انتشارات نیلوفر؛ چاپ چهارم

2- جوزف کمپبل؛ قهرمان هزار چهره؛ شادی خسرو پناه؛ نشر گل افتاب

3- گای کورنو؛ قربانی دیگرانیم و جلاد خویشتن؛ زهرا وثوق، انتشارات کاروان

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 16:22  توسط امیر  | 

راوی روح پراگ

1- پراگ. اقرار می‌کنم نخستین چیزی که باعث شد به سوی کتاب ایوان کلیما کشیده شوم، نامش بود: «روح پراگ»؛ و من هماره برای پراگ روحی جادویی تصور کرده‌ام.

2- در باورم شهرها مانند آدمیان واجد جنسیت‌اند. شهرهایی هستند که مرکز دانش، فناوری، مذهب و قدرت‌اند. شهرهایی مذکر با خویی جاه‌طلب و گردنکش. شهرهایی هم هستند که روحی زنانه دارند و در آنها شعر، شور، عرفان و عواطف حکمفرمایی می‌کنند. این میان معدود شهرهایی را در جهان می‌توان یافت که زنانگی و مردانگی را توامان دارند و بنا به‌ آموزه های کارل گوستاو یونگ، ازدواج مقدس میان آنیما و آنیموس در آنها صورت پذیرفته‌است. جادوی پراگ شاید در همین هم‌آغوشی متبرک ریشه داشته باشد.  

3- پراگ نشان از پذیرش، راهبری، آرامش و گردنکشی دارد. شهر، همزمان زنی است پذیرنده و آرام‌بخش و مردی رهبر و طغیانگر. در وجه زنانه‌اش، پراگ شهر نویسندگان است: شهر کافکا، هاشک، هرابال و هاول. شهر کلمات پناه‌دهنده، شهر تسکین و تسلا. پراگ همچین مظهر پذیرش است. در طول تاریخ شهر هم پذیرای خاندان ژرمنی‌نژاد هاپسبورگ شد و اجازه داد تا مهاجمین، مرکز بوهم نام‌گذاری‌اش کنند و هم به وقت حادثه در سالیان پیش از جنگ جهانی دوم، تن به جنگ علیه رایش سوم بر سر سودت نداد و بدون نبرد تسلیم شد تا چیزی گرامی‌تر را حفظ کند. روح زنانه‌ی پراگ پذیرای ویرانی نبود. 

4- در نیمه‌ی مردانه ‌اما، پراگ در طول تاریخ باشکوه و غم‌انگیز خود، راه‌گشای دست‌کم دو طغیان مهم علیه ‌استبداد است: نخست زمانی که یان هاس برابر بهشت‌فروشی کلیسای کاتولیک و بساط شوم محکمه‌های تفتیش عقاید ایستاد و پیش از لوتر و کالوین، بر لزوم پالایش دین مسیح از انکیزیسیون کلیسا تاکید کرد. تاکیدی که به سوختن کالبد هاس در آتش برافروخته‌ی شورای کشیشان  کنستانس  انجامید. اما روح هاس زنده ماند تا قرن‌ها بعد الهام‌بخش تلاش برای خروج از سیطره‌ی کمونیسم شود. در آن سوی پرده‌ی آهنین نخستین نسیم بهاری آزادی در پراگ به سال 1968 وزیدن گرفت. هرچند دولت مستعجل دوبچک نونهال آزادی را زیر شنی تانک‌های روسی لگدمال یافت و پراگ در سوگ بهارش نشست، اما به باورم همان وصال کوتاه‌مدت فرشته‌ی آزادی زمینه‌ساز سقوط غول کمونیسم در سراسر اروپای شرقی شد. 

5- یونگ یادمان می‌دهد که انسان فردیت یافته، در مسیر تجلی همزمان انرژی زنانه و مردانه‌ی درون خود است و در هر یک از این دو حوزه، نشانی از دیگری با خود دارد. به عنوان مثال هنگامی‌که وارد حوزه‌ی مردانه‌ی کار و تجارت می‌شود، شفقت زنانه را یاور خویش می‌بیند و زمانی که پا به جهان زنانه‌ی عواطف و احساسات می‌گذارد، دوراندیشی مردانه را راهنمای خود می‌یابد. پراگ نیز به مثابه شهری تمامیت یافته، بازتابی از همین تصویر را ارایه می‌کند: هنگامی‌که به‌ظاهر تن به تسلیم در برابر نازیسم می‌دهد، همزمان یکی از باشکوه‌ترین نهضت‌های مخفی مقاومت در سراسر اروپا را میزبانی می‌نماید و هنگامی‌که تصمیم می‌گیرد علیه کمونیسم بجنگد، سلاحش را نه تفنگ که قلم بر می‌گزیند و با اسلحه‌ی ادبیات به جنگ استبداد می‌رود. ادبیات سامیزدات نماد مقاومت می‌شود، زیرا شهر به برکت بار تجارب تاریخی خود خوب آموخته بود که از گلوی تفنگ هرگز ترانه‌ی آزادی خوانده نمی‌شود.

6- راویان روح چنین شهرهایی باید خود متاثر از این رنگین‌کمان رنگارنگ باشند. روح پراگ با نامش مرا جذب کرد اما ماندن‌ام پای کتاب نه فقط کار نام، که محتاج هنر نویسنده بود. قصه‌ی کتاب‌ها و خوانندگان‌شان به عشق شبیه ‌است. عشق می‌تواند محصول یک حادثه باشد. بر مبنای تصادف می‌شود عاشق شد اما نمی‌توان عاشق ماند. عاشق ماندن به ظرافت، توجه، ممارست و تلاش محتاج است. کتاب‌ها هم می‌توانند با کرشمه‌ای چون نام، طرح روی جلد، گزیده‌ی چند جمله از متن پشت جلد، مقدمه‌ای گیرا و... چنان خواننده را جذب کنند که آن‌ها را با خود به خانه ببرد، اما برای خواندن واژه به واژه‌ی کتاب به هنر نگارش نویسنده نیاز است تا بزمی ‌باشکوه در بستر کتاب، میان نویسنده و خواننده شکل گیرد. آیا نویسنده‌ی روح پراگ، راوی راستینی برای این عنوان بوده است؟

7- ایوان کلیما. هر چه نام پراگ از همان سالیان نوجوانی برایم آشنا بود، اسم کلیما غریبه می‌نمود. از نویسندگان چک کوندرا و کافکا را خوب می‌شناختم، هاشک ، هاول و هرابال را اندکی و کلیما را هیچ. میان این همه نام مشهور برایم عجیب بود که کلیما کاهن روایت روح پراگ شده‌است. دویست و چهل و چند صفحه وقت داشتم تا دریابم پراگ آشنایم را کلیمای غریبه برای من، به درستی روایت کرده یا خیر. 

8- همان مقاله‌ی اول به من ثابت کرد راوی، روح شهر را می‌شناسد. تصویری که کلیما از کودکی خود در اردوگاه کار اجباری به خواننده می‌دهد، همزمان تاثر و امید برمی‌انگیزد و کم‌شمارند نوشته‌هایی که در دل تاریکی ترس، روزنه‌ای را به سوی نور امیدواری گشوده نگاه‌ دارند. کلیما به خوبی از پس بندبازی بین این دو کرانه‌ی به ظاهر متفاوت برآمده ‌است. آنجا که به ما خاطرنشان می‌کند که در اردوگاه نازی‌ها «تقریبا همه معتقد بودند که خیر پیروز می‌شود و جنگ به زودی به پایان می‌رسد. این باور به آنها کمک می‌کرد طاقت بیاورند و تحقیرها، نگرانی، بیماری و گرسنگی را تحمل کنند»

9- کلیما همین روند را در باقی کتاب نیز ادامه می‌دهد، آنجا که ادبیات را سلاحی علیه فراموشی و تحمیل فرهنگ جعلی علیه یک ملت می‌داند یا آنجا که مستقیم از روح پراگ سخن می‌گوید و می‌نویسد «شهروندان پراگ به حاکمان منفور خود، نه با شمشیر که با شوخی تیر خلاص زدند». به باورم ایوان کلیما به خوبی از پس روایت یکپارچگی روح پراگ به رغم تناقض ظاهری آن برآمده‌است.  

10- اما پرشورترین نوشته‌های کلیما، در دو مقاله‌ی «قدرتمندان و بی‌قدرت‌ها» و «فرهنگ در برابر توتالیتاریسم» تجلی یافته‌اند. در این دو نوشته کلیما به سان نقاشی چیره‌دست تصویری برابر دیدگان خواننده ترسیم می‌کند که او را به چیرگی نیروی نرم فرهنگ برابر درشت‌خویی قدرت تمامیت‌خواه، مومن می‌کند. کلیما نشان می‌دهد که آزادی در عمق روح آدم ها و نه در میادین عمومی ‌تحت تسلط قدرت توتالیتار ریشه دارد و در هر شرایطی اگر بتوان آن آزادمنشی درونی را حفظ کرد، دیر یا زود، بهار آزادی در کوچه‌ها و خیابان‌های بیرونی نیز متجلی خواهد شد. 

11- پراگ در دو برهه‌ی تاریخی تسلط نازیسم و کمونیسم، روح خویش را با چنین سلوکی حفظ کرد. چه آن هنگامی‌که برابر لشکرکشی فاشیسم به ظاهر سکوت کرد اما حریت خویش را در نهضت مقاومت متجلی ساخت و چه زمانی که دیکتاتوری پرولتاریا را با اسلحه‌ی فرهنگ، کلام و کلمه به سخره گرفت و سرنگون کرد. انگار روح آزاده‌ی پراگ به خوبی زمان سکوت و هنگام فریاد را می‌شناسد و قدر می‌نهد. 

12- کتاب که تمام شد، کلیما توانسته بود مرا قانع کند که انتخاب درستی برای این روایت بوده است. گمان می‌کنم کسی می‌توانست ذات دوگانه‌ی شهر را با همه لطافت زنانه و استقامت مردانه‌اش حکایت کند که خود در اعماق روانش به چنین وصلت مبارکی توفیق یافته باشد. ایوان کلیما با آن استقامت پانزده ساله برابر تمام فشارهای کمونیسم، تا حد ممنوعیت انتشار آثار و این لطافت جاری در تک‌تک کلماتش، به خوبی از عهده‌ی ترسیم پروانه‌ی پراگ برآمده‌ است، پراگی که روایت روحش محتاج نویسنده‌ای بود که زیبایی هر یک از دو بال پروانه را به خوبی بشناسد. کلیمای سرسخت، کلیمای منعطف، نقاشی خوب برای پراگ، این پروانه‌ی اروپای مرکزی بوده است. او راوی شایسته‌ی روح پراگ است. 

پی‌نوشت: ارجاعات به متن کتاب از ترجمه‌ی سرکار خانم فروغ پوریاوری، نشر آگه، انتخاب شده‌اند.                                                                                     

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 12:47  توسط امیر  | 

تجاوز جنسی به مثابه نقض حقوق بشر

آرش نراقی

تجاوز جنسی نوعی خشونت در قلمرو مناسبات جنسی است، و می‌تواند همانند سایر اشکال خشونت (خصوصاً در نظام‌های سیاسی و اجتماعی پدرسالار) به ابزاری برای سرکوب و تحمیل سلطه بدل شود. در این نوشتار مایلم به اختصار پاره ای از جنبه‌های پدیده "تجاوز جنسی" را خصوصاً از منظر اخلاق و فلسفه حق بررسی کنم.بحث من عمدتاً بر سه پرسش زیر متمرکز خواهد بود:



پرسش اوّل: پدیده "تجاوز جنسی" چیست؟

پرسش دوّم: چرا پدیده "تجاوز جنسی" اخلاقاً ناروا است؟

پرسش سوّم: چگونه باید با پدیده "تجاوز جنسی" به مثابه ابزاری سیاسی برای سرکوب و تحمیل سلطه روبرو شد؟

پدیده "تجاوز جنسی" چیست؟  درباره ماهیت تجاوز جنسی دست کم چهار دیدگاه مهّم وجود دارد:

مطابق دیدگاه نخست، تجاوز جنسی را باید "سکس زوری" تلقی کرد، یعنی عمل جنسی ای که با توسل به زور علیه قربانی انجام می پذیرد. به بیان دیگر، فرد تجاوزگر به زور یا از طریق تهدید به زور قربانی خود را مرعوب و مغلوب می کند، مقاومت او را درهم می شکند و خود را بر او تحمیل می نماید. مطابق این دیدگاه، تجاوز جنسی با خشونت یا تهدید به خشونت علیه شخص قربانی ملازم است.

اما این تلقی جامع نیست و تمام مصادیق تجاوز جنسی را دربرنمی گیرد.  برای مثال، فرض کنید که مردی فرزند زنی را به گروگان می گیرد، و آن زن را تهدید می کند که اگر تقاضاهای جنسی او را برنیاورد فرزندش را خواهد کشت.  اگر این زن در این شرایط برای نجات جان فرزندش در برابر تقاضاهای جنسی آن مرد تسلیم شود، همچنان قربانی تجاوز جنسی است، هرچند که خود مستقیماً قربانی خشونت یا تهدید به اعمال خشونت نبوده است.  بنابراین، اگرچه در غالب موارد، تجاوز جنسی با اعمال زور علیه فرد قربانی همراه است، اما این نوع اعمال زور شرط لازم وقوع تجاوز جنسی نیست.

دیدگاه دوّم می کوشد نقیصه دیدگاه نخست را جبران کند.  مطابق دیدگاه دوّم، تجاوز جنسی را باید "سکس اجباری" تلقی کرد، یعنی عمل جنسی ای که در آن فرد قربانی تحت شرایط معینی مجبور می شود به رابطه جنسی تن دهد.  در اینجا فرد تجاوزگر لزوماً علیه قربانی خود به زور و خشونت متوسل نمی شود، و حتّی او را مستقیماً به اعمال زور یا خشونت تهدید نمی کند، اما  قربانیش را به شیوه های دیگری در معرض تهدید جدّی قرار می دهد، مثلاً (مانند مثال فوق) عزیزان او را در شرایطی چندان مخاطره آمیز قرار می دهد که قربانی به اجبار به تقاضاهای جنسی او تن دهد.   در این شرایط اگر مقاومت فرد در برابر این تهدیدها درهم بشکند و لاجرم در برابر آن تقاضاهای جنسی تسلیم شود، تجاوز جنسی واقع شده است.  بنابراین، مطابق این دیدگاه، تجاوز جنسی وقتی رخ می دهد که فرد تجاوزگر شرایطی فراهم آورد که قربانی خود را فقط با دو گزینه روبرو یابد: یا خطر خشونتی جدّی را برای خود یا عزیزانش انتظار داشته باشد، یا لاجرم به تقاضاهای جنسی فرد تجاوزگر تن دهد.  مطابق این دیدگاه، فرد تجاوزگر می تواند قربانی خود را مورد تجاوز جنسی قرار دهد بدون آنکه لزوماً نسبت به شخص قربانی خشونت یا زور فیزیکی آشکاری اعمال کرده باشد. بنابراین، تمام مصادیق "سکس زوری" را می توان "سکس اجباری" دانست، اما تمام مصادیق "سکس اجباری" را نمی توان مصداق "سکس زوری" بشمار آورد.

اما تلقی دوّم  (یعنی "سکس اجباری") نیز تمام مصادیق تجاوز جنسی را دربرنمی گیرد.  برای مثال، فرض کنید که زنی برای گذران زندگی خود و فرزندانش سخت در تنگنای مالی است، و تنها روزنه امیدش آن است که در اداره ای کاری بیابد.  اگر در این شرایط، کارفرما استخدام آن زن را منوط به انجام خدمات جنسی نماید، و آن زن از سر استیصال لاجرم به تقاضاهای جنسی آن کارفرما تن دهد، باید او را قربانی تجاوز جنسی بشمار آورد.  در این شرایط، زن و نزدیکان او از جانب کارفرما در معرض خطر یا خشونت فیزیکی قرار ندارند.  اما فشار شرایط (در اینجا شرایط اقتصادی) چنان است که آن زن ناچار می شود برخلاف میل خود به تقاضاهای جنسی کارفرما تن دهد. یا به عنوان مثال دیگر، فرض کنید که راننده ای در بیابانی دورافتاده در میانه ناکجاآباد یکباره زنی را مجروح در کناره جاده می یابد.  زن از او تقاضای کمک می کند، اما راننده کمک خود را مشروط به آن می کند که زن به تقاضاهای جنسی او تسلیم شود.  در اینجا راننده دو گزینه را در پیش روی زن می نهد: یا در آن گوشه دورافتاده با تن رنجور ساعتهای متمادی زیر آفتاب سوزان بماند و بمیرد یا به تقاضاهای جنسی او تن دهد.  در این قبیل موارد، برقراری رابطه جنسی بر مبنای "زور" یا "اجبار" (به معنایی مفروض در دیدگاه دوّم) نیست، اما فرد در شرایطی قرار می گیرد که گاه ناچار است برغم میل خود به مناسبات جنسی تن دردهد.  این نوع مناسبات جنسی را هم باید مصداق تجاوز جنسی بشمار آورد.  بنابراین، اگرچه در غالب موارد، تجاوز جنسی با نوعی اجبار توأم است، اما اجبار(به معنای مفروض در دیدگاه دوّم) شرط لازم وقوع تجاوز جنسی نیست.

دیدگاه سوّم می کوشد موارد نقض دیدگاه دوّم را چاره کند.  مطابق دیدگاه سوّم، تجاوز جنسی را باید "سکس نامختارانه" تلقی کرد، یعنی عمل جنسی ای که قربانی برخلاف میل و اراده خود یا به نحو غیرداوطلبانه لاجرم به آن تن می دهد. بنابراین، هرگاه فرد ناچار شود تحت فشار و به رغم میل خود به مناسبات جنسی تن دهد، تجاوز جنسی رخ داده است.   در اینجا، "فشار" اعم از "زور" و "اجبار" است، و هرگونه شرایط دیگری را هم که تحت آن فرد قربانی وادار می شود برخلاف میل خود به تقاضاهای جنسی دیگری تسلیم شود، دربرمی گیرد. برای مثال، مطابق این تلقی، استادی که دانشجوی خود را میان رابطه جنسی یا اخراج از دانشگاه مخیّر می کند، اگر بتواند تحت این فشار با دانشجویش رابطه جنسی برقرار کند در واقع مرتکب تجاوز جنسی شده است.  بنابراین،  تمام مصادیق"سکس زوری" و "سکس اجباری" مصداق "سکس نامختارانه" است، اما هر "سکس نامختارانه" ای لزوماً از جنس "سکس زوری" یا "سکس اجباری" نیست.

اما دیدگاه سوّم نیز خالی از اشکالاتی نیست.  برای مثال، فرض کنید که مردی کودکی را می فریبد و با او عمل جنسی انجام می دهد.  می توان فرض کرد که در این شرایط زور و اجباری در کار نباشد و کودک به میل خود به چنان رابطه ای تن داده باشد.  اما به نظر می رسد که حتّی تحت آن شرایط فرضی هم رفتار آن مرد را باید مصداق تجاوز جنسی بشمار آورد ولو آنکه کودک به میل خود به چنان رابطه ای وارد شده باشد.   به عنوان مثال دیگر، فرض کنید که مردی به زنی داروهای روان گردان بخوراند، و زن بی آنکه به خود باشد کاملاً پذیرا و چه بسا مشتاقانه به تقاضاهای جنسی مرد تن دهد.  در این شرایط البته زور و اجباری در کار نیست، و زن ظاهراً "بنا به میل خود" درگیر مناسبات جنسی است.  اما بدون تردید، این نوع مناسبات جنسی را نیز باید مصداق تجاوز جنسی بشمار آورد.  بنابراین، اگرچه در غالب موارد، تجاوز جنسی برغم میل قربانی انجام می پذیرد، اما میل و رغبت قربانی به برقراری رابطه جنسی لزوماً منافی با وقوع تجاوز جنسی نیست.

و سرانجام دیدگاه چهارم می کوشد بر دشواریهای دیدگاه سوّم نیز غلبه کند.  مطابق دیدگاه چهارم، تجاوز جنسی را باید "سکس بدون رضایت" دانست، یعنی عمل جنسی ای که قربانی بدون رضایت و توافق مختارانه و آگاهانه به انجام آن وادار می شود. انجام یک فعل بر مبنای رضایت و توافق با انجام آن فعل از سر میل و رغبت متفاوت است.  "رضایت" و "توافق" (به معنایی که در اینجا مورد نظر است) مستلزم حدّی از بلوغ فکری، مجال تأمل، آگاهی، و اختیار در مقام تصمیم گیری است.  فردی که برای مثال تحت تأثیر داروهای روان گردان از سر میل و رغبت فعلی را انجام می دهد، لزوماً به انجام آن فعل رضایت نداده است.

از جمله پیامدهای مهّم دیدگاه چهارم آن است که مطابق آن باید موارد زیر را مصداق تجاوز جنسی بشمار آورد: (الف) سکس با کودکان، هرچند که کودک به میل خود به رابطه جنسی تن داده باشد؛ (ج) سکس با کسانی که قوای دماغی آنها به طور موقت یا دائم مختل شده است، مانند فردی که تحت تأثیر داروهای روان گردان است یا دچار عقب ماندگی ذهنی است (معلولان ذهنی می توانند تحت شرایط خاصی، از جمله با اذن قیم خود، به رابطه جنسی تن بدهند.)؛ (ج) سکس با کسانی که در معرض اطلاعات نادرست قرار گرفته اند و بر مبنای فریب تن به مناسبات جنسی داده اند (مانند وقتی که برای مثال یک پزشک تحت عنوان معاینه پزشکی با بیمار خود رابطه جنسی برقرار می کند.)  در تمام این موارد، حتّی اگر زور و اجباری در کار نباشد، و فرد به میل خود به مناسبات جنسی تن دهد، عمل جنسی را باید مصداق تجاوز جنسی بشمار آورد، زیرا قربانی مطلقاً در شرایطی نیست که بتواند آگاهانه و مختارانه نسبت به برقراری مناسبات جنسی اعلام توافق و رضایت کند.

تمام انواع "سکس زوری"، "سکس اجباری"، و "سکس نامختارانه" مصداق "سکس بدون رضایت" است، اما خلاف آن صادق نیست.   بنابراین، به نظر می رسد که دیدگاه چهارم، از جامعیت بیشتری برخوردار است، و به نحو دقیقتری می تواند ماهیت "تجاوز جنسی" را توضیح دهد.

چرا پدیده "تجاوز جنسی" اخلاقاً ناروا است؟  قبح اخلاقی تجاوز جنسی ناشی از زیانهایی است که در نتیجه این عمل بر فرد قربانی تحمیل می شود.  این زیانها را می توان بر دو دسته تقسیم کرد: زیانهای ذاتی، و زیانهای عرضی.

(الف) مقصود از "زیانهای ذاتی" آن دسته از زیانهای تجاوز جنسی است که ذاتی آن عمل است، یعنی به محض آنکه تجاوز جنسی رخ می دهد آن زیانها لاجرم و به نحو تخلف ناپذیر حاصل می شود.  مهمترین زیان ذاتی ناشی از تجاوز جنسی نقض حرمت بدنی فرد قربانی است.  انسان مالک بدن خود است، و بنابراین یکی از بنیادین ترین مصادیق حقوق انسان حق او نسبت به بدن خویش است.  به بیان دیگر، انسان حق دارد درباره آنچه در و بر بدن او می گذرد خود تصمیم بگیرد.  خوبست برای روشن شدن این معنا مثالی بزنم. فرض کنید که من در کتابخانه نشسته ام و عمیقاً احساس ملال می کنم.  ناگهان در گوشه کتابخانه فردی را سرگرم مطالعه می بینم که گردنی کشیده و زیبا دارد.  از جای خود برمی خیزم، به او نزدیک می شوم و به آرامی گردن او را می بوسم. فرض کنید که در اینجا من هیچ نیّت سوئی ندارم، و کار من هیچ آسیب  جسمانی و روانی نیز به آن فرد وارد نمی کند.  اما آیا این عمل من اخلاقاً شایسته و رواست؟  به نظر می رسد که جملگی معتقد باشیم که آن کار اخلاقاً نارواست، زیرا من حریم جسمانی آن فرد را بدون اذن و رضایت او درنوردیده ام- مثل آنکه بدون اجازه کسی به خانه او وارد شده باشم.  حقّ فرد نسبت به بدن خویش را گاهی "حقّ کرامت جسمانی" نیز می نامند.  در تجاوز جنسی، این حق نقض می شود، زیرا فرد تجاوزگر بدون رضایت قربانی با بدن او تماس فیزیکی برقرار می کند، و حریم جسم او را بدون اذن او در می نوردد.

حقّ فرد نسبت به بدنش سرچشمه حقّ دیگری نیز هست: از آنجا که مناسبات جنسی ناگزیر با نوعی تماس بدنی همراه است، و نیز از آنجا که هر انسانی حق دارد تصمیم بگیرد چه کسی را و تا چه حدّ به حریم جسمانی خود راه دهد، بنابراین، هر انسانی حق دارد شریک جنسی خود و نیز نوع و سطح مناسبات جنسی خویش را با وی خود تعیین کند.  فرد تجاوزگر در واقع حقّ تصمیم گیری فرد قربانی را در قلمرو مناسبات جنسی اش نقض می کند.

از سوی دیگر، فرد تجاوزگر با عمل خود (آگاهانه یا ناآگاهانه) خودمختاری یا استقلال فرد قربانی را نیز نشانه می رود، زیرا خودمختاری یا استقلال فرد تأمین نمی شود مگر آنکه فرد بتواند بر مبنای تشخیص خردمندانه خود درباره مقدرات خود مصلحت سنجی و تصمیم گیری کند، و نیز آن تصمیمها را (مادام که مخلّ حقوق دیگران نباشد) به اجرا درآورد.  در این صورت، روشن است که اگر حقّ فرد نسبت به بدنش انکار شود، آن فرد بدشواری بتواند مصلحت اندیشهای خردمندانه خود را در مقام عمل تحقق بخشد.  به بیان دیگر، حقّ فرد نسبت به بدن خویشتن را باید پیش شرط خودمختاری و استقلال او دانست، و اگر این حق محترم داشته نشود، استقلال و خودمختاری فرد با تهدیدی جدّی روبرو خواهد شد.   تجاوز جنسی ناقض حقّ قربانی نسبت به بدن خویشتن است، و از اینرو خودمختاری و استقلال او را نقض می کند.

و سرانجام آنکه، تجاوزگر با عمل خود قربانی خویش را از هویت انسانی اش بیگانه می کند.  در واقع، فرد تجاوزگر در گام نخست قربانی خود را موجودی صرفاً جنسی می بیند، یعنی تمام هویت او را به وجه جنسی او فرومی کاهد، و سپس او را به عنوان موجودی یکسره جنسی مورد حمله قرار می دهد.  از چشم تجاوزگر قربانی هیچ نیست جز وسیله ای برای ارضای تمایلات جنسی او.  به این ترتیب تجاوزگر قربانی خود را از شخص به شیء بدّل می کند، و نیز او را (دست کم به طور موّقت) وامی دارد که هویت خویشتن را از دریچه چشم تجاوزگر بنگرد. این فرآیند گوهر "از خودبیگانگی" است؛ تجاوز جنسی (ولو به طور موّقت) به ازخودبیگانگی قربانی می انجامد.

 (ب) دسته دوّم زیانهای ناشی از تجاوز جنسی را "زیانهای عرضی" نامیدیم.  مقصود من از "زیانهای عرضی" زیانهایی است که لزوماً و ضرورتاً با عمل تجاوز جنسی ملازم نیست، هرچند در غالب موارد عملاً در نتیجه تجاوز جنسی حاصل می شود.  تا آنجا که قربانیان تجاوز جنسی مدّ نظر هستند، زیانهای عرضی تجاوز جنسی را می توان عمدتاً بر دو نوع تقسیم بندی کرد: (۱) زیانهای جسمانی، مانند آسیب یا پارگی اندامهای جنسی، شکستگی استخوان، کبودی و جراحت در اندامهای غیرجنسی، انواع عفونتها، از جمله عفونتهای مقاربتی، و(در مورد زنان) بارداری، و امثال آن.  (۲) زیانهای روحی و روانی، مانند احساس ترس و ناامنی دائم، احساس اضطراب، اختلالات شخصیتی، بحران هویت و امثال آن.

همانطور که اشاره شد، در غالب موارد تجاوز جنسی با آسیبهای جسمی و روانی بسیار حادّ و ویرانگر همراه است.  اما حتّی اگر قربانیان از هیچیک از این عوارض جسمی و روانی هم رنج نمی برند، عمل تجاوز جنسی همچنان به اعتبار نقض پاره ای از حقوق بنیادین فرد قربانی و نیز مخدوش شدن خودمختاری او عملی اخلاقاً شنیع و ناروا بشمار می آمد.

چگونه باید با پدیده "تجاوز جنسی" به مثابه ابزاری سیاسی برای سرکوب و تحمیل سلطه روبرو شد؟

نکته اوّل آنکه، مسأله تجاوز جنسی را می توان، به معنایی بسیار عام و ساده، آشکارا امری در قلمرو سیاست دانست:  از یک سو همانطور که دیدیم، تجاوز جنسی پیش و بیش از هر چیز نقض پاره ای از حقوق بنیادین فرد قربانی است، و از سوی دیگر، یکی از مهمترین وظایف حکومت تأمین و تضمین حقوق شهروندان است. بنابراین، از جمله وظایف حکومت آن است که از طریق وضع قوانین مناسب و التزام به اجرای آن قوانین مانع از نقض حقوق شهروندان، از جمله نقض حقوق ایشان از طریق تجاوز جنسی، شود. به این معنا، نقض تمام حقوق شهروندی را باید امری در قلمرو سیاست بشمار آورد.

اما در اینجا باید میان دو نوع نقض حقوق شهروندی تمایز نهاد:  در هر جامعه ای شهروندان عادی گاهی تحت شرایط معینی تکالیف خود را در قبال دیگران زیر پا می نهند و حقوق ایشان را عامدانه یا از روی سهو نقض می کنند.  این نوع موارد نقض حقوق شهروندی را باید تحت عنوان "جرم" تلقی کرد.  اما در پاره ای موارد، حکومت یا کارگزاران آن، آشکارا یا پنهان، خود حقوق شهروندان را نقض می کنند، یا از نقض حقوق ایشان حمایت می کنند، یا نقض آن حقوق را توسط گروههایی خاص نادیده می گیرند.  در این گونه موارد، نقض برنامه ریزی شده و سازمان یافته حقوق شهروندان را توسط حکومت نمی توان صرفاً ارتکاب یک "جرم" (هرچند فاحش) تلقی کرد، بلکه باید آن را مصداق "نقض حقوق بشر" بشمار آورد.

اما تفاوت "جرم" و "نقض حقوق بشر" در چیست؟  شهروند عادی ای که صرفاً مرتکب "جرم" می شود، در واقع مستقل از حکومت و غالباً به نحو سازمان نایافته قانون را زیر پا می گذارد و حقوق دیگری را نقض می کند.  در اینجا اوّلاً- شمار کسانی که از عمل آن فرد آسیب می بینند در غالب موارد بسیار محدود است؛ ثانیاً- تخلف و خطای آن فرد اصل ایده حق و عدالت را که بنیان قرارداد اجتماعی در جامعه است مخدوش نمی کند.  اما وقتی که حکومت یا کارگزاران آن مستقیم یا غیر مستقیم، به نحو برنامه ریزی شده و سازمان یافته، حقوق شهروندان را زیر پا می گذارند، کار آنها بسی فراتر از نقض یک قانون خاص و محروم کردن یک یا چند شهروند از حقوقشان است.  در اینجا، اوّلاً- شمار افرادی که از نقض حقوق شهروندی توسط حکومت یا کارگزارانش آسیب می بینند غالباً بسی پرشمارتر است؛ و ثانیاً- مهمّتر آنکه، در این گونه موارد اصل مفهوم حق و عدالت که بنیان مشروعیت بخش حکومت، و شرط ضمنی یا مصرّح در قرارداد اجتماعی است، نقض می شود.  بر این مبنا، اگر برای مثال، سبزی فروش محله در یک نزاع خانوادگی همسرش را به قتل برساند، صرفاً مرتکب جرم شده است، اما اگر حکومتی در متن قانون قتل دگراندیشان را روا بدارد یا دست کارگزارانش را در قتل مخالفان گشوده بگذارد، نه فقط مرتکب جرم شده است، بلکه بالاتر از آن، عمل او را باید مصداق نقض حقوق بشر بشمار آورد.  حکومتی که به نحو سازمان یافته و برنامه ریزی شده شهروندان خود را به قتل می رساند، شرط انصاف و عدالت را که مبنای قرارداد اجتماعی (یعنی پیمان میان آحاد ملّـت و نیز میان ملّت و دولت) است زیر پا نهاده است، و در نتیجه مشروعیت نظام سیاسی را مخدوش نموده است.  بنابراین، قتل وقتی که توسط یک شهروند عادی انجام می شود صرفاً "جرم" است، اما وقتی که توسط حکومت یا کارگزاران آن به نحو برنامه ریزی شده و سازمان یافته انجام می شود، علاوه بر آن، مصداق "نقض حقوق بشر" نیز هست.

بر این مبنا می توان میان دو نوع تجاوز جنسی تمایز نهاد: "تجاوز جنسی به مثابه یک جرم"، و "تجاوز جنسی به مثابه مصداقی از نقض حقوق بشر".  اگر برای مثال، مردی تحت تأثیر شوری آنی زنی را مورد تجاوز قرار دهد صرفاً مرتکب جرمی (هرچند فاحش) شده است.  اما اگر حکومت به کارگزاران خود اجازه تجاوز جنسی به مننتقدان یا مخالفان سیاسی خود را بدهد، یا این اقدام کارگزارانش را نادیده بگیرد، در آن صورت دیگر نمی توان این نوع تجاوز جنسی را صرفاً یک جرم در کنار سایر تخلفات متعارف در نظام حقوقی بشمار آورد. در اینجا تجاوز جنسی مصداق آشکار نقض حقوق بشر است.  "تجاوز جنسی به مثابه نقض حقوق بشر" در واقع ابزاری است که حکومت برای سرکوب مخالفان و تحمیل سلطه خود به کار می برد، و از اینرو به هیچ وجه نباید با سایر تخلفات قانونی ای که شهروندان عادی مرتکب می شوند،  هم عرض تلقی شود.  "تجاوز جنسی به مثابه نقض حقوق بشر" جرمی است که بنیان مشروعیت دولت و نظام سیاسی را نشانه می رود.

نکته دوّم آنکه،>حکومتهایی که از تجاوز جنسی به مثابه ابزاری برای سرکوب و تحمیل سلطه بهره می جویند، غالباً می کوشند پدیده تجاوز جنسی را نه بر مبنای "نقض حقوق شهروندی" بلکه به عنوان "بی ناموس کردن فرد قربانی" صورتبندی کنند.

در اینجا دست کم دو تفاوت مهمّ میان "تجاوز به مثابه نقض حق یک شهروند" و "تجاوز به مثابه بی ناموس کردن یک قربانی" وجود دارد:

تفاوت نخست آن است که اگر درک خود را از "تجاوز جنسی" بر مبنای مفهوم "حق" صورتبندی کنیم، در آن صورت این فرد تجاوزگر است که بیش و پیش از هر کس در خور ملامت و سرافکندگی خواهد بود. در تلقی حق مدار هیچ دلیلی برای ملامت قربانی یا سرافکندگی او وجود ندارد.  این فرد تجاوزگر است که با نقض حقّ دیگری تکلیف خود را زیر پا نهاده و در خور سرافکندگی و ملامت است.

اما اگر درک خود را از "تجاوز جنسی" بر مبنای مفهوم"ناموس" صورتبندی کنیم (امری که خصوصاً در جوامع پدرسالار شایع است)، در آن صورت (صرفنظر از تمام مشکلات نظری این صورتبندی) عملاً زمینه را برای سرافکندگی و تحقیر قربانی فراهم آورده ایم.  مطابق تلقی ناموس مدار، قربانی پس از آنکه تجربه هولناک تجاوز جنسی را از سر می گذراند، به فردی "ناموس دریده" و "بی آبرو" تبدیل می شود، و تازه پس از آن تجربه دردناک باید بار ننگ بی آبرویی را هم بر دوش بکشد.  در غالب موارد، رنج "بی آبرویی" برای قربانی بسی جانکاه تر از اصل تجربه تجاوز است. تلقی ناموس مدار، فرد مورد تجاوز را دوبار قربانی می کند.

اما چرا تلقی ناموس مدار، تجاوز جنسی را با "بی آبرویی" یکسان می گیرد؟  این تلقی خصوصاً در متن یک جامعه پدرسالار می بالد.  جامعه پدرسالار دست کم سه ویژگی مهّم دارد که زمینه را برای شکل گیری و گسترش تلقی ناموس مدار فراهم می آورد:

ویژگی نخست آن است که در جوامع پدرسالار "مرد بودن" امری بسیار مهّم و خطیر بشمار می آید.  اهمیت "مردن بودن" خصوصاً در دو موضع آشکار می شود: در ساختار قدرت، و نیز در متن نظام ارزشی.  در جوامع پدرسالار مردان آشکارا در هرم قدرت دست بالا را دارند، و لذا "مردانگی" نماد قدرت و سلطه است.  اما مهمترین از آن، "مردانگی" مفهوم کانونی اخلاق پدرسالار نیز هست.  برای مثال، در اخلاق پدرسالار مهمترین فضیلت اخلاقی "مروّت" (از ریشه عربی "مرء" به معنای "مردانگی") یا "virtue"  (از ریشه لاتین، "virtus"، به معنای "مردانگی") است.   در این چارچوب، "مردانگی" جامع جمیع فضایل والای انسانی است، و "انسان شریف" کسی است که تا حدّ زیادی فضایل "مردانه" را بازمی تاباند.  از سوی دیگر، در متن اخلاق پدرسالار غالب آنچه "رذیلت" بشمار می رود تحت عنوان صفات "زنانه" تقسیم بندی می شود.  بنابراین، "مردن بودن" فقط نماد قدرت برتر نیست، بلکه علاوه بر آن نماد ارزش والاتر نیز هست.   از این روست که در جوامع پدرسالار، امر جنسی با ساختار قدرت و هرم ارزشها پیوند عمیق می یابد، و نقشی که افراد در رابطه جنسی ایفا می کنند تا حدّ زیادی هویت افراد، و ارزش و جایگاه ایشان را در چشم دیگران معیّن می کند.

ویژگی دوّم آن است که در این جوامع پیوند عمیقی میان هویت افراد و مقوله "دخول جنسی" برقرار می شود: یکی از بارزترین مقوّمات "مردانگی" "دخول کردن" است، و یکی از بارزترین مقوّمات "زنانگی" "مورد دخول واقع شدن".   به بیان دیگر، هویت فرد بر مبنای نقش او در رابطه جنسی تعریف می شود، و نقش او در رابطه جنسی بر مبنای نسبت او با امر "دخول جنسی" تعیین می گردد.  از آنجا که در این چارچوب، "دخول کردن" با "مردانگی" (یعنی نماد قدرت) پیوسته است، انجام کامیابانه آن نشانه قدرت و سلطه است، و از آنجا که "مورد دخول قرار گرفتن" با "زنانگی" (نماد فرودستی) پیوسته است، مورد دخول واقع شدن نشانه ضعف و سلطه پذیری است.  در واقع، زبان مناسبات جنسی تا حدّ زیادی با زبان جنگ ( که زبان مناسبات قدرت است) شباهت دارد: در این زبان مرد در عمل جنسی در مقام فاعلیت است و حریف جنسی خود را "به تصرّف در می آورد"، و زن در عمل جنسی در مقام انفعال است، و در برابر حریف جنسی خود "تسلیم می شود" و "به تصرّف درمی آید".   از همین روست که در چارچوب جوامع پدرسالار می توان نشانه های آشکاری از پدیده ای به نام "ایدئولوژی دخول جنسی" را مشاهده کرد.  در نگاه پدرسالارانه، دخول جنسی همواره با اعمال سلطه (از جانب مرد) و سلطه پذیری (از جانب زن) ملازم است.  البته در شرایط متعارف، مثلاً در روابط زناشویی، این رابطه سلطه تاحدّی به کمک عوامل دیگری (مثل دلبستگی زن و مرد به یکدیگر، خدمات اقتصادی کمابیش متقابل، وجود فرزندان و غیره) پنهان یا تلطیف می شود، و زنان غالباً این نوع مناسبات را طبیعی می انگارند و به آن تمکین می کنند.  اما در تجاوز جنسی مناسبات سلطه در روابط جنسی به عریانترین شکلی آشکار می شود.  تجاوز جنسی صورت عریان، بی پیرایه، و خشن رابطه سلطه در جامعه پدرسالار است.   در اینجا، هیچ آرایه ای چهره خشونت آمیز مناسبات سلطه در روابط جنسی را پنهان یا تلطیف نمی کند. 

در این چارچوب، عمل دخول جنسی می تواند فحوای سیاسی آشکاری بیابد و به عنوان ابزاری برای اعمال سلطه، سرکوب، و تحقیر به کار گرفته شود.   در این چارچوب، زنی که مورد تجاوز قرار می گیرد مقهور سلطه فردتجاوزگر می شود تا به یاد داشته باشد که در هرم قدرت در مرتبه "فروتری" قرار دارد، و نیز در این چارچوب مردی که مورد دخول جنسی قرار می گیرد در واقع به مرتبه "فروتر" زنان تنزل داده می شود.  در تجاوز سیاسی فرد تجاوزگر می کوشد قربانی اش را وادارد که خود را حقیر و فرودست بداند و در ارزش انسانی خود تردید کند.

ویژگی سوّم خصوصاً در مورد زنان قربانی صادق است: در متن جامعه پدرسالار زنان به معنای واقعی کلمه مالک بدن خود نیستند.  در واقع مالک اصلی بدن زنان پدران یا شوهران آنها هستند.  پیش از ازدواج بدن زن به پدر او تعلق دارد، و پس از ازدواج مالکیت آن به شوهر آن زن انتقال می یابد.  به همین دلیل است که در جوامع پدرسالار، تجاوز به یک زن تجاوز به ناموس پدر و همسر او بشمار می آید.  تجاوز به زن، احساس غرور و عزّت نفس مردی را که "صاحب" بدن آن زن است (یعنی پدر یا شوهر) عمیقاً جریحه دار می کند تا جایی که گاه داغ آن "ننگ" را جز با محو زن قربانی نمی توانند تاب آورد.  بنابراین، در این شرایط، زن قربانی نه فقط رنج جانکاه تجاوز جنسی را بر دوش می کشد، بلکه علاوه بر آن، خود را مایه سرافکندگی و خواری خانواده خود می یابد، و چه بسا سرانجام "مردانگی" جریحه دار شده مردان قوم او را قربانی خشونتهای شنیع تری بکند.  در اینجا، تجاوز جنسی به هتک آبرو و حرمت زن قربانی منحصر نمی ماند و خانواده او را نیز دربرمی گیرد.

در این بستر است که تلقی ناموس مدار از تجاوز جنسی متولد می شود.  مطابق این تلقی، تجاوز جنسی که با دخول جنسی همراه است، کانون هویت فرد قربانی (و اطرافیان او) را نشانه می گیرد، و از این طریق می کوشد او را به عنوان فردی که "به تصرّف درآمده" و "مقهور شده" است، زبون سازد.  در چارچوب این تلقی است که به فرد مورد تجاوز القاء می شود که "ناموس" یا "آبرو" یا "کرامت" خود را درباخته است. 

اما تفاوت دوّم میان تلقی حق مدار و تلقی ناموس مدار از این قرار است: در تلقی حق مدار، واکنش عاطفی متناسب با تجاوز "خشم" است، اما در تلقی ناموس مدار، "شرم" یا "سرافکندگی است.  خوبست در این باره توضیح کوتاهی بدهم:  در تلقی حق مدار از تجاوز جنسی، نقض حق قربانی مصداق بی عدالتی است، و از منظر اخلاقی، مهمترین واکنش عاطفی متناسب با بی عدالتی و ظلم خشم است.  این نوع خشم اخلاقاً روا واکنش عاطفی فعّالی است که از سر شناخت در برابر زیانها و آسیبهای ناعادلانه برانگیخته می شود.  یکی از مهمترین ویژگیهای شهروندان یک جامعه آسیب پذیری آنها در برابر زیانهایی است که دیگران بر ایشان تحمیل می کنند.  "خشم اخلاقاً روا"  آحاد جامعه را در برابر این گونه تعرضها هوشیار و در حالت آماده باش نگه می دارد، و به ایشان انگیزه و شور دفاع از خود و دفع شرور را می بخشد.  به این معنا "خشم اخلاقاً روا" را باید نیروی عاطفی فعّالی دانست که اگر با بینش کافی همراه باشد، می تواند به عنوان نیرویی سازنده و تصحیح کننده در حفظ کرامت، عزّت نفس، استکمال شخصیت، و نیز آزادی عمل شهروندان عمل کند.  در مدل حق مدار، قربانی تجاوز جنسی آن واقعه را تضییع حق انسانی خود تلقی می کند، و در نتیجه شعله خشم سازنده در وجودش زبانه می کشد.  این خشم برای انتقام جویی و اعمال خشونت متقابل نیست، این خشم نشانه حس و حساسیت عاطفی مثبت او نسبت به عدالت است، و او را در مقام جبران آن بی عدالتی و اعاده حقوق پایمال شده اش گرم پوی نگه می دارد.

اما در چارچوب تلقی ناموس مدار، واکنش عاطفی قربانی نسبت به تجربه تجاوز جنسی پیش و بیش از هر چیز احساس "شرم" و "سرافکندگی" است.   نگاه ناموس مدار قربانی را وامی دارد که خود را از چشم تجاوزگر ببیند، یعنی خود را انسانی ببیند که هویتش یکسره در وجه جنسی او خلاصه شده است، و عمل دخول جنسی کرامت و حیثیت او را لکه دار کرده و او را به مرتبه انسانی فروتری تنزل داده است.  نگاه ناموس مدار قربانی تجاوز را وامی دارد که آبرو یا ناموس خود را از دست رفته ببیند، و در نتیجه  تصویری از خود بیابد که از تصویر آرمانی او و جامعه اش از یک انسان پاکیزه و فضیلت مند فاصله دارد. درک این فاصله احساس شرم یا سرافکندگی را در روح و روان قربانی برمی انگیزد.  "شرم" واکنش عاطفی منفی فرد نسبت به مشاهده نقصانهای خویشتن ( یا دست کم آنچه او نقصانهای خویشتن می پندارد) است- عاطفه منفی ای که روح قربانی را فلج می کند و وحدت شخصیت او را به مخاطره می افکند.  حکومتی که از تجاوز جنسی به عنوان ابزاری برای سرکوب و تحمیل سلطه بهره می جوید در واقع می کوشد تا این احساس شرم و سرافکندگی ویرانگر را در روان قربانی بنشاند.  این احساس ویرانگر به طور خودکار و بدون دخالت فرد تجاوزگر رفته رفته خوره وار روح و شخصیت قربانی را به مرز فروپاشی می برد.

به نظر می رسد تلقی حق مدار هم از حیث نظری و هم از حیث عملی بر تلقی ناموس مدار برتری دارد، و مبنای اخلاقاً دفاع پذیرتر و سازنده تری را برای فهم و رویارویی با مقوله تجاوز جنسی، خصوصاً در قلمرو سیاست، فراهم می آورد.

حاصل آنکه، تجاوز جنسی را باید عمل جنسی ای دانست که قربانی بدون رضایت و توافق مختارانه و آگاهانه به انجام آن وادار می شود.  این رفتار جنسی پیش و بیش از هر چیز ناقض پاره ای از حقوق اساسی فرد قربانی، از جمله حق او نسبت به بدن خویش، است.  بنابراین، وقتی که حکومت به نحو برنامه ریزی شده و سازمان یافته به کارگزاران خود (مستقیماً یا تلویحاً) جواز می دهد که منتقدان و مخالفان خود را از طریق تجاوز جنسی منکوب نمایند، این اقدام را باید مصداق نقض حقوق بشر و بسی فراتر از ارتکاب یک جرم متعارف بشمار آورد.  در این شرایط تجاوز جنسی از حدّ تضییع حقوق فرد قربانی فراتر می رود و بنیان مشروعیت حکومت را در معرض تردید قرار می دهد.  برای رویارویی با آسیبهای ویرانگر تجاوز جنسی باید زمینه های فرهنگی و اجتماعی این پدیده را نیز مورد بررسی قرار داد.  تصحیح تلقی عمومی از مقوله تجاوز جنسی می تواند تا حدّ زیادی از میزان و شدّت آسیبهایی این عمل بر قربانیان بکاهد.  به نظر می رسد که مسأله تجاوز جنسی را باید تحت عنوان نقض حقوق قربانی صورتبندی کرد نه نقض ناموس و آبروی او.  تجاوز جنسی را نباید چنان فهمید که فرد مورد تجاوز هویت خود را ویران و کرامت انسانی اش را برباد رفته ببیند.  احساس گناه، شرم و سرافکندگی درخور تجاوزگران است نه قربانیان. 

منبع: روزآنلاین

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 11:20  توسط امیر  | 

مقاله ای از حمید دباشی

حنظله این روزها در تهران پرسه می‌زند

آنچه می‌خوانید، ترجمه یادداشتی از «حمید دباشی» است درباره شرایط روز جامعه ایران، یک شایعه نژادپرستانه و نیز تمثیلی درباره یک نماد کارتونی فلسطینی که تاکنون ناظر همه جنایت‌های اسرائیل بوده و گویا اکنون ناظر وقایع تلخ این روزهای ایران است. این یادداشت خواندنی با اجازه پروفسور حمید دباشی (نویسنده‌ی کتاب «ایران: تداوم در تأخیر» و صاحب کرسی هاگوپ کوورکیان در رشته‌ی مطالعات ایران و ادبیات تطبیقی دانشگاه کلمبیا) در اختیار ما قرار گرفته و به «اردشیر محصص» کاریکاتوریست فقید ایرانی نقدیم شده است. «موج سبز آزادی» با انتشار آن، از هم‌اکنون به استقبال روز قدس می‌رود و از دیگر صاحبنظران نیز می‌خواهد درباره این روز و برنامه سبزها برای راهپیمایی در این روز علیه تمام اشکال خشونت در همه‌جای جهان، دست به قلم شوند.


اواخر فوریه 2004 بود. خسته از یک روز طولانی، با تعدادی از دوستان فیلمساز فلسطینی‌ام روبروی مرکز فرهنگی خلیل سکاکینی در رام‌الله جمع شده بودیم. منتظر آنماری جاسر بودم. او مشغول معرفی فیلم هایی بود که آنشب نشان می دادیم. قرار بود شب را با دوستانمان که از مرکز فرهنگی یابوس -که میزبان فستیوال ما بود- آمده بودند به شام برویم.

آنماری جاسر و من در آن سال مسئول برگزاری شاخه فلسطینی فستوالی بودیم که سال ها پیش در سمیناری فلسطینی در نیویورک برگزار کرده بودیم به نام "رویاهای یک ملت." در فلسطین فیلم هایمان را در راه اورشلیم، رام الله، بیت الحم، نابلس و غزه نشان می دادیم. سرشار از شعف و شادی بودیم و آرام می خندیدیم.

هوا خنک بود و نسیم مطبوعی بر کرانه‌ی شرقی رود اردن می‌وزید. یاد شب‌های تابستان اهواز افتاده بودم، گرچه هنوز فوریه بود. جیپ‌های نظامی اسرائیلی‌ها به شکلی مرموز و نامحسوس در محله گشت می‌زدند. سربازها مثل اسباب‌بازی‌، مثل آدم‌آهنی توی جیپ هایشان نشسته بودند. جیپ‌ها آرام در اطراف ما حرکت می‌کردند، طوری که انگار اتوماتیک و خود به خود به جلو رانده می شدند، یا خیال می کردی کودکی پشت یکی از آن درختان زیتون نشسته و با کنترل اسباب‌بازی‌اش دارد به این جیپ ها فرمان می‌دهد. نور شدیدی ورودی مجتمع سکاکینی را روشن کرده بود.

فیلمساز جوانی که کنارم ایستاده بود پرسید:

- ایرانی هستید، نه؟

اسمش رائد بود، خنده محوی گوشه لبش بود، از آن تبسم ها که انگار از بدو تولد گوشه لبش حک شده بود. گفتم ایرانی ام.

- این‌جا چه‌ می‌کنید؟

صدایش لحنی متافیزیکی داشت. گویی با خودش می‌گفت:

- این‌همه جا توی دنیا، چطور سر از این‌جا در آوردید؟

در صدای متعجب رائد حس دلپذیری بود که با لبخند صورتش تبانی داشت. منتظر پاسخ نبود، جوابش را از قبل می دانست، با این حال با تنها دیالکتیک منفی ای که در لحظه به ذهنم رسید جواب دادم: "هیچ."

نمایش فیلم‌هایی که قرار بود پخش کنیم تمام شده بود- اگر اشتباه نکنم چند فیلم کوتاه از الیا سلیمان بود- و مردم داشتند از سالن کوچک خارج می‌شدند.

- این همه راه را آمده اید برای ما فیلم بگذارید؟

رائد همان طور شاد و شنگول به دنبال بازیگوشی لفظی و عاطفی من می آمد. گفتم:

-آره، چون شما این فیلم‌ها را ندیده‌ بودید!

لبخندش بزرگتر و هویدا شد. موضوع کنجکاوی عاطفی اش شده‌ بودم. هم کنجکاوی می کرد، هم جواب کنجکاویش را از پیش می دانست. اما طوری رفتار می‌کرد انگار دارد من را در یکی از فیلم‌های فلینی کارگردانی می‌کند.

آنماری بالاخره پایین آمد. داشت با عده ای از تماشاچی‌ها حرف می‌زد. پشت سرش عدنیه شبلی بود، شاعر فلسطینی جوانی که در همان سفر با هم آشنا شدیم و شعرهایش را دوست می داشتم. پشت سر عدنیه هم میگوئل لیتین، فیلمساز شیلیایی-فلسطینی که راه زیادی را از سانتیاگو آمده بود تا همراه ما باشد.

رائد به سمت من برگشت، دستش را به جیب شلوارش برد و دسته‌کلیدش را در آورد. کلیدهای خودش را از حلقه در آورد و حلقه را همراه با نشان کوچکی که به آن آویزان بود به من داد.

-بفرمایید! این هم جایزه اسکار شما!

کلید برای فلسطینی‌ها اهمیت نمادین زیادی دارد. کلیدها نماد خانه‌های فلسطینیان‌ است که حالا در اشغال اسراییلیهاست. چیزی که کلید‌های رائد را کنار هم نگه‌ می‌داشت هم هیچ کمتر از آن نماد نبود. حلقه‌کلید را گرفتم و به نشانی که ازش آویزان بود نگاه کردم. اول نفهمیدم چیست. یکی دو ثانیه طول کشید تا فهمیدم "حنظله" است.

-می‌شناسینش؟

-معلومه!

-اون هم یه شاهده، درست مثل شما!

غیرفلسطینی‌های کمی حنظله را می‌شناسند: شخصیتی ساخته ناجی سلیم العلی (1987- 1938)، کارتونیست‌ محبوب و سرشناس فلسطینی که کارهایش نام او را زنده نگه داشته. ناجی العلی حدود پنجاه هزار کارتون کشیده و در آن‌ها مراحل مختلف نبرد آزادسازی ملی فلسطینیان را تصویر کرده است. او به رهبران بی‌خاصیت عرب همان‌قدر نقد داشت که به اشغال گران سرزمین مادری‌اش. ناجی ‌العلی در فلسطین به‌دنیا آمد، در اردوگاه آوارگان عین‌الحلوه در جنوب لبنان بزرگ شد و سرانجام بدل شد به وجدان بصری مردم خود. اما پیش از آن‌که در 22 جولای 1987 ترور شود (او چند هفته بعد از این ترور در لندن از دنیا رفت)، شخصیت نامیرای حنظله را خلق کرده بود: تنها، جدی و مصمم. کسی که شاهد تاریخ مردم خود باشد.

حنظله بی‌شک مشهورترین شخصیت در ادبیات بصری و عاطفی مردم فلسطین است: شخصیتی کنجکاو و سرسخت که شاهد همه‌ی تلاش‌ها و مرارت‌های مردمش است. او، بیش از هر چیز، یک شاهد است. وجدان بیدار یک ملت. یک شاهد عینی. رب‌النوع آگاهی، کسی که به ما فرمان عمل می‌دهد. در تمام تصاویر پشتش را به ما کرده، گویی دارد ما را به جلو هدایت می‌کند، به سمت تصویر یا به جایی که تاریخ دارد در آن اتفاق می‌افتد. او پشتش را به ما ناظران کرده و رویش انگار تک و تنها به سوی صحنه‌ی جنایت، یا نبرد، یا قساوت، یا مقاومت است. پشتش را به ما کرده و گویی متهممان می‌کند که چه‌ می‌کنید؟ به چه کارید؟ چرا فقط ایستاده اید به نظاره کردن؟ انگار می‌گوید: کجای این صحنه ها دیدنی است؟ چرا به کمک نمی‌آیید؟ به درون تصویر، به تاریخ، جایی که همه‌ی این اتفاق‌ها دارد می‌افتد، بی‌عدالتی و مبارزه، جایی‌که ما، که همه به کمکتان نیاز دارند، لااقل به شهادتتان! حنظله خود یک شاهد است. شاهدی توانا، آگاه، مطئن و اطمینان دهنده.

او بدون توجه به ما نگاه می‌کند و هیچ چیز هم از نظرش پنهان نمی‌ماند. ما صورتش را، و چشم‌هایش را نمی‌بینیم، چون صورتش را از ما برگردانده و به صحنه‌ی جنایت نگاه می‌کند. و چشم‌هایش خیره شده به آن‌چه می‌بیند، به آن‌چه باید دیده شود، آن‌چه جنایتکاران نمی‌خواهند دیده شود. تاریخ انکار فلسطینیان پیش روی حنظله است. ولی حتی ورای فلسطین، حنظله چشمان ذهن اخلاقی‌است که آن‌چه را سعی شده مخفی بماند، می‌بیند. در مقابل چشمان تمام‌بسته ما، چشمان حنظله تمام‌باز است. با این‌حال همین‌جاست که ارتباط حنظله و ما شکل می‌گیرد: ما نمی‌توانیم چشم‌های او را ببینیم، چون او در چشم‌های ماست، او چشم‌های ماست، میانجی میان ما و او که دورتر ایستاده، درست در صحنه‌ی حادثه، جایی که تاریخ اتفاق می‌افتد. حنظله تردید ما را می‌بیند، و با شجاعت خود تشویقمان می‌کند. حنظله اما تنها نگاه نمی‌کند، گاه سنگی برمی‌دارد و پرتاب می‌کند، گاه شمعی می افروزد. او تسلیم نمی‌شود. حنظله، هیچ‌وقت تسلیم نمی‌شود.

مرگ ناجی‌العلی باعث مرگ حنظله نشد. حنظله هنوز هم هر جا به او نیاز دارند حاضر می‌شود، حتی خارج از فلسطین. یکی از دوستانم زمانی یک تی‌شرت ضدجهانی‌شدن به من داد که روی آن عکس حنظله بود. تابستان سال 2004 که به اردوگاه پناهندگان فلسطینی در لبنان رفته بودم، دیدم که خاطره‌ی ناجی‌العلی هنوز زنده است؛ هنوز تصویر حنظله بر دیوارها و پوسترهای فلسطینیان دیده می‌شد. تصویرهایی از تلخ‌ترین لحظات و جسورانه‌ترین امیدهای مردمان آن خاک. در اردوگاههای آوارگان فلسطینیان که راه می‌رفتم، تصاویر فراوانی از حنظله را دیدم؛ در برخی امید می‌دهد و در برخی دیگر می‌ترساند؛ گاهی خبر می‌دهد و گاهی تشویق می‌کند که مردم کاری را بکنند یا نکنند. حنظله در اردوگاه‌های پناهندگان بزرگ شده است. مردم آن‌جا را خوب می‌شناسد و نگران آن‌هاست. یادم می‌آید یک بار در اردوگاه بداوی در شمال لبنان فیلم «بلیطی برای اورشلیم» رشید مشهراوی را در پشت بام محل سکونتی که سازمان ملل برای آوارگان فلسطینی ساخته بود، بر دیواری پخش‌کردیم که عکس حنظله روی آن بود. پشتش را به ما کرده بود و داشت روی دیوار می‌نوشت «القدس لنا: اورشلیم مال ماست» یک بار دیگر در اردوگاه شتیلا در بیروت یادم می‌آید حنظله را دیدم که روی دیواری، بالای زباله هایی که هنوز جمع نشده بود، نوشته بود «نظافت اردوگاه را رعایت کنید.»

ناجی‌العلی و حنظله، هردو در اردوگاه پناهندگان در لبنان و در جهانی سرشار از انتفاضه و مبارزه علیه جور و ستم بزرگ شدند. حنظله یک فلسطینی‌ است و یک فلسطینی می‌ماند، اما حالا دیگر او تبدیل به یک استعاره‌ی جهانی شده، به شاهدی که همه‌جا حضور دارد، درست مثل تام جودِ جان‌اشتاین‌بک: « هر جا یه دعوایی باشه که مردم همو تیکه‌پاره کنن، من اونجام. هر جا یه پلیسی داره یکی‌رو می‌زنه، من اونجام....من تو فریاد اون آدمای عصبانی‌ام، تو خنده‌ی او بچه‌های گرسنه.»

این نماد بصری، ریشه در تقدیر فلسطین و مبارزه‌ی آن‌ها دارد، اما حرف‌هایش را در همه‌ جای دنیا به گوش مردم می‌رساند.

یک شایعه‌ی نژادپرستانه امروز در خیابان‌های تهران به گوش می‌رسد (که البته با تحریک‌های سلطنت‌طلبان خارج از کشور تشدید هم می‌شود.) که می‌گویند میان نیروهای امنیتی که با تظاهرات‌کنندگان برخورد می‌کنند، افرادی هستند که فارسی صحبت نمی‌کنند و عربی حرف می‌زنند، پوست تیره‌ای دارند و درنتیجه ایرانی نیستند، از لبنان‌اند، یا فلسطین، یا عراق.

توهمات خام کسانی که این قصه‌ها را سرهم می‌کنند باعث شده ایرانی‌ها حتی از ساکنان جنوب کشور خودشان هم جدا بیفتند، چون آن‌ها را هم «عرب» قلمداد می کنند، و گویا عرب بودن یک گناه است. این داستان البته چیز تازه ای نیست. زمانی که در دهه‌ی 80 میلیون‌ها افغانی از کشورشان به ایران گریختند، همین آدم ها کتک زدن و قتل مردم را به افغان‌ها نسبت می‌دادند. همین توهمات نژادپرستانه، اکنون در داخل و خارج کشور می‌خواهد از آب گل‌آلود ماهی بگیرد. من اما باید اذعان کنم که تنها عربی را که می شناسم و مطمئنم که امروز در خیابان‌های تهران پرسه می‌زند، حنظله است. او دارد برادران و خواهران ایرانی‌اش را نگاه می‌کند، شاهد شجاعت و اراده‌ی آن‌هاست، انتفاضه شان را متبرک می کند و برایشان از رازهای مقاومت می گوید.

یک بار در یکی از اردوگاه فلسطینی‌ها یک رزمنده‌ی ایرانی را دیدم که برای آن‌ها می‌جنگید. اسم مستعارش ابوسعید بود. اسمش را از روی اسم شاعر شهید، سعید سلطان‌پور انتخاب کرده بود. عربی‌اش را با لهجه‌ی غلیظ فارسی و فارسی را با لحن عربی حرف می‌زد. مثل اینکه حالا حنظله بخواهد فارسی را حرف بزند. اما او تنها نگاه می‌کند، شهادت می‌دهد، و ثبت می‌کند. گویی می گوید من هم اینجا هستم، در میان شما، شاهد شهادت و شهامتتان.

او کلید خانه‌ی من را هم نگه داشته؛ کلید خانه پسری از خاک جنوب ایران، یک عرب افتخاری که قلبش برای فلسطین می طپد.

حنظله ورای مرزها و آن‌طرف تفاوت‌های زبانی زندگی می‌کند، نفس می‌کشد، رنج می‌برد، اخطار می‌دهد، نگاه می‌کند، شهادت می‌دهد و ثبت می‌کند تا همه‌ی جهان ببینند. او همه‌جا حاضر است: از خشم فراموش‌شده‌ی مردان و زنان پیر و جوانی که از تبعید در اردوگاه‌های لبنان رنج می‌برند، تا بدن‌های کبودشده‌ی مادران و فرزندان غزه، تا روح زخم‌خورده‌ی بیوگان و یتیمان عراق، تا استخوان‌های شکسته‌ی انسانیت در افغانستان، و تا جوانان جان باخته و بدن‌های زیبای به خون خفته کف خیابان‌های تهران. او در همه جا حاضر است و به همه اطمینان می‌دهد که ناظر است و شهادت می‌دهد و پشتش را در حالی که متهممان می‌کند به ما کرده و روی دیوارها می‌نویسد:

" ثوره حتی‌النصر، قیام تا پیروزی"

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:37  توسط امیر  | 

ما فردا را میخواهیم

ما فردا را می خواهیم

سید ابراهیم نبوی e.nabavi@roozonline.com - پنجشنبه 23 اسفند 1386 [2008.03.13]

po_nabavi_01.jpg

می دانم حالت از همه چیز به هم می خورد و دوست نداری ریخت نحس کسانی که از صبح تا ‏شب نعره های کرکننده شان گوش را می خراشد، ببینی و اصلا دلت هم نمی خواهد پایت را به ‏آن حوزه های رای گیری بگذاری که یک مشت موجود غیرقابل تحمل در آن نشسته اند و اتفاقا ‏نشسته اند که تو نروی و رای ندهی و بدون حضور ملت، چهار تا کور و کچل را بفرستند به ‏مجلس که هرچه می خواهند بکنند و آخرش آنچه البته به جایی نرسد فریاد تو باشد. اما یادت ‏باشد همه چیز در دست توست، بهترین لباس ات را بپوش، شیک ترین حالتی که می توانی ‏داشته باش، و یادت باشد فردا کسی نمی تواند به تو چیزی بگوید. برو و دقیقا به همان کسی ‏رای بده که آنها نمی خواهند رای بیاورد، آیت الله خامنه ای امروز گفته است بروید به ‏طرفداران دولت خدمتگزار رای بدهید، تکلیف مان روشن است، باید به کسانی که مخالف این ‏دولت هستند رای بدهیم. ‏

می دانم احساس می کنی تنهایی و در این سرمای سخت دولت احمدی و عوامفریبی و جنگ ‏طلبی کسی همراه تو نیست، اما یادت باشد که بارها در همین شرایط دشوار آمدیم و نشان دادیم ‏که ما هستیم، ما می توانیم در روزهای سخت تنهایی به داد خودمان برسیم. می توانیم درست ‏در همان لحظه ای که هیچ کس گمان نمی کند ما زنده ایم، نشان بدهیم که زنده ایم و می توانیم ‏خیابان ها را پر کنیم و می توانیم روی برگه هایی که حق ماست و با هزار حیله و فریب می ‏خواهند از ما بگیرند، می توانیم بنویسیم که ما چنان که شما خواستید نیستیم، ما هستیم و سهم ‏مان را خواهیم گرفت. ما باید رای اول تهران را بگیریم، تهران متعلق به ماست، آن را به ‏دست لاشخورهایی که منتظرند ما نباشیم تا از نبودن یک ملت برای دزدیدن خانه مردم، ‏استفاده کنند، نمی دهیم.‏

درها را بستند که نتوانیم وارد خانه مان شویم. نام بسیاری از آنها را که می توانستند حامیان ‏حقوق یک ملت باشند، از دفتر سرنوشت یک ملت خط زدند، تا ما قهر کنیم و خانه بنشینیم و ‏خیابان را به دست رجاله های زورگو بدهیم. تمام تلاش شان را کردند تا ما را به قهری ‏بکشانند که نتیجه اش سرقت حق ماست. رد صلاحیت کردند. زمان را برای آگاهی ملت نابود ‏کردند. رسانه ملی را به نفع زور مصادره به نامطلوب کردند. بداخلاق ترین و بی اخلاق ترین ‏مردمان برای انتخابات ما قانون اخلاق انتخاباتی نوشتند تا این غذای خوشمزه دموکراسی که ‏حق مسلم ماست را از ما بگیرند و چنان نجس اش کنند که حتی اگر از گرسنگی هم بمیریم، ‏دست به غذایی که سهم ماست و حق ماست نبریم. چنین کردند. ساده دلانه گمان کردند همان ‏می شود که می خواهند، حالا ما بر سر دو راهی سرنوشت مان هستیم، می شود بازی را چنان ‏کنیم که آنان آغاز کردند و می شود بازی را عوض کنیم. می توانیم با قدرت در صحنه حاضر ‏شویم و تا جایی که می توانیم حق مان را بگیریم. اصلاح طلبان گروهی هستند که ما با رای ‏دادن به آنها وجود یک ملت را اثبات می کنیم، باید به آنها بگوئیم که رد صلاحیت ها فایده ‏ندارد، باید بگوئیم که تبلیغات اگر فایده داشت می توانستید با نمایش دائمی کوتوله ای ‏دروغگویی که سعی می کنید تا محبوب القلوبش کنید، قدری از نفرت عمومی از او می ‏کاستید، اگر تبلیغات نفرت انگیز دهها رسانه تلویزیونی و رادیویی و روزنامه های دولتی مفید ‏بود، امروز رهبری کشور نیاز به این نداشت که هر روز اثبات کند وجود دارد. ‏

خاتمی همچنان پاکدامن و شریف است، اشتباه و کوتاهی را کدام کس بر سر قدرت نکرده ‏است. او دروغ نگفته است و آلوده نام و نان و قدرت و ثروت نشده است. هنوز هم در جهانی ‏که کوتوله مستبدی به نام احمدی نژاد و چکمه پوشان و چفیه بدوشان حامی اش نام ملت مان را ‏در آن آلوده اند، نام خاتمی جز به نیکی و درستی و عقلانیت و بزرگی نمی رود. او سرمایه ‏ملی ماست. حمایت از یاران خاتمی در انتخابات قدرت بخشیدن به اوست، خاتمی را هر چه ‏بزرگتر کنیم، ملت بزرگتر می شود. ما می توانیم از یاران خاتمی حمایت کنیم. می توانیم با ‏هنرمندان و آزادی خواهان و روشنفکرانی که در این روزهای دشوار و با وجود فشار سنگین ‏استبداد حزب یاران خاتمی را زنده نگه می دارند، همراه شویم تا در این همراهی بزرگ، درد ‏مشترک ملت مان درمان شود. بی توجهی، سهل انگاری و بی دقتی ما باعث شده است تا ‏دشمنان آزادی و توسعه ایران، کشور را به فقر و سیاهی و کین و جنگ بکشانند. خاتمی پرچم ‏سفید صلح ماست، خاتمی زبان گویای آزادی خواهان ماست، خاتمی آبروی ما برای اعاده ‏حیثیت در جهان است، ما باید با تمام نیرو پرچم خاتمی را در دست بگیریم تا هم فراکسیون ‏یاران خاتمی را در مجلس هشتم تثبیت کنیم و هم راه را برای مسیر دشوار انتخابات خرداد 88 ‏هموار کنیم. به یاران خاتمی رای می دهیم. ‏

تنهاییم، بیش از همیشه تنهاییم، ثروت ملی مان را بلندگویی کرده اند تا دشمنان آزادی و منافع ‏ملی مالیخولیای فتح جهان را از آن فریاد بزنند، صدای ما را از ما ربوده اند. تنهاییم، مردان ‏مان را رد صلاحیت کرده اند. تنهاییم، دوستان مان در این سرمای انگیزه کش و طاقت فرسا ‏خانه نشین شده اند و بسیاری از روشنفکرانی که می توانستند امروز زبان ما باشند، تاب ‏نامرادی و بی حرمتی نیاورده و خانه نشین شده اند و تنهای مان گذاشته اند. تنهاییم، بی ملت ‏شده ایم، نیمی از ملت با حس نفرت از حضور در صحنه زندگی و جامعه غایب روزهای ‏دشوارند، تنهاییم، حتی رفقای همیشه مان هم ساز قهر و جدایی کوک می کنند. تنهاییم و گریز ‏از این تنهایی راه درمان رنج ملی ماست. باید خواب رفتگان را بیدار کنیم، زنگ خانه ها را ‏بزنیم، کفش های مردمان را جلوی پای شان جفت کنیم تا از خانه بیرون بیایند، باید صدای شان ‏کنیم، باید همه را بیدار کنیم تا این تنهایی همه مان را نپوساند و نمیراند. اگر از جا بلند شوی، ‏اگر کفش ات را بپوشی، تمیز ترین لباس ات را اتو کنی و به تن کنی، در خانه را باز کنی، گام ‏که به خیابان بگذاری، دیگر تنها نخواهی ماند. این درد مشترک را یکی یکی مان می توانیم ‏درمان کنیم. ‏

فردا روز انتخاب است، از خانه بیرون برویم، به یاران خاتمی رای بدهیم و به حکومتی که ‏می خواهد حق ما را از ما بگیرد، نشان بدهیم که خانه ملت حق ماست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 10:34  توسط امیر  | 

مقاله ابراهیم نبوی در روز آنلاین

احمد عزیز! بعضی آدمها هستند که جز احترام چیزی در آدم برنمی انگیزند، بگویمت که تو را ‏همیشه چنین یافته ام، انسانی شریف، فهیم، آرام و خردمند. از همین رو اگرچه می شود که با همان ‏زبان معمول خود، یعنی طنز به گفتگو بپردازم، اما آن زبان را بقول عبید زاکانی داده اند که « داد ‏از مهتر و کهتر بستانیم» نه اینکه با آن، کسی را که خود به جستجوی داد و عدل آمده است، ‏بیازاریم. پس می خوانم گفته تو را که « درگير شدن با داور نبوي بدون شک خلاف عقل سليم ‏است. او با قدرت بي نظير طنز خود مي تواند به راحتي هر حريفي را‏‎ ‎مغلوب کند و اگر لازم ‏دانست به خاک سياه بنشاند.‏» و می گویم که زبان طنز را به کناری می نهم و فقط با کلماتی ‏معمول و احتمالا معقول به پاسخ تو می پردازم. لازم می دانم توضیح بدهم که نوشته پیشین من که ‏انگیزه نوشتن مقاله دیروز تو با عنوان « داور جان دست بردار نیست.» شد، نه به قصد انتقام ‏روزهای تلخ انتخابات خرداد 84 نوشته شده بود و نه اصولا وول خوردن در گذشته و پیراهن ‏عثمان کردن آن، در این روزگاری که سنگ فتنه از در و دیوار می بارد، را کاری درست می ‏دانم. هراس من باری از آن است که اگر در گذشته اشتباهی کردیم، با تکرار آن بار دیگر به ‏غرقابی که تا گردن در آن مغروقیم دچار نشویم. امیدوارم باور کنی که اگر داوری هم از این داور ‏می بینی از هراس آینده پرابهام پیش روست، نه گذشته ای که هرچه بود، گذشته است.

گفته ای: « به پندار من، داور به دليل همان تک دانه راي که در انتخابات رياست جمهوري نهم در ‏خارج از کشور به صندوق انداخت، ‏چنان از نگاه و زبان بخشي از هوطنان تبعيدي بي تحمل خود ‏رنجيده خاطر شده است که فراموش کردن آن برايش تبديل به امري اگر نگويم غير ممکن بايد ‏گفت به غايت سخت و دشوار شده است.‏» باید بگویم که نه، چنین نیست. چرا که در میان انبوه ‏هموطنان خارج از کشور، من کمتر با آن هموطنان تبعیدی بی تحمل مواجهم، شاید نه آنها تحمل ‏مرا دارند، و نه من تحمل آنها را. در این دو سال که از آن انتخابات یا صحرای سوزان به قول تو ‏گذشته است، من پنجاه بار با جمعیت بیش از 200 نفر در سخنرانی ها و برنامه هایم در نقاط ‏مختلف دنیا مواجه شدم و همیشه اکثریت با کسانی بود که یا مثل من در انتخابات رای داده بودند، ‏یا رای نداده بودند و از این عمل خود پشیمان بودند. یادآوری من از آن « نه» بی دلیل که موجب ‏این فلاکت شده است، بیشتر به این خاطر است که می بینم دوستانی که آن روزها تحریم انتخابات ‏را چونان پرچم رهایی در دست گرفته بودند، اصلا انگار نه انگار که در این وضع فلاکت و ‏نکبت مقصرند، چنان رفتار می کنند که انگار احمدی نژاد از روز ازل وجود داشت و گوئی که ‏حاصل اشتباهات ما نیست. این بی مسوولیتی است که مرا وادار می کند آینه ای بردارم و رو ‏درروی آدمها بگیرم تا وادارشان کنم که اگر حتی نمی خواهند مسوولیت رفتارشان را بپذیرند، ‏حداقل بدانند که چنین وضعی حاصل رفتار آنها بوده است.

از نظر من تحریم انتخابات در سال 1384 بسیار مهم بود، کما اینکه در انتخابات شورای شهر و ‏مجلس هفتم هم به همین سیاق، تو در مورد اثر تحریم انتخابات چنین یاد می کنی که « داور هر ‏گاه که به ياد بدبختي هاي اين مملکت مي افتد نمي تواند از کنار آن چند دانه راي که به صندوق ها ‏‏نيفتاد، با آرامش عبور کند.» و منظورت لابد این است که تحریم انتخابات به اندازه همان « چند ‏دانه برگه» تاثیر داشت. چرا چنین فکر می کنی؟ اگر واقعا تحریم انتخابات تا این حد بی اثر است ‏و در حد « چند دانه» خلاصه می شود، چه اصراری است که این همه زحمت بکشیم و خودمان ‏را به مهلکه بیندازیم بخاطر چند دانه رای؟ ‏اما نظر من این نیست و برای گفتن نظرم نخست ‏سووال تو را می آورم که پرسیدی« آيا اگر آن چند نفري که در انتخابات رياست جمهوري نهم ‏راي ندادند، مثل دارو راي مي دادند، در نتيجه ‏انتخابات تاثير مي کرد؟‏» و یادآوری کرده ای که « ‏در آن انتخابات حدود هفتاد درصد واجدان شرايط راي دادند و نتيجه اش همان شد که ديديم.‏» ‏طبیعی است که من در اینجا با تو مخالفم. نخست توضیح می دهم که در مرحله اول آن انتخابات ‏‏62 درصد شرکت کردند و در مرحله دوم 59 درصد، و هرگز 70 درصد شرکت نکردند. از ‏طرف دیگر براساس آمار، در آن انتخابات میزان مشارکت نسبت به دو دور قبلی( خاتمی اول و ‏خاتمی دوم) با وجود افزایش ده میلیون به واجدین شرایط، کاهش یافته و 17 درصد از مشارکت ‏مردم در دور اول انتخابات کاسته شده بود( در انتخابات خاتمی 79 درصد و در انتخابات دور اول ‏میزان مشارکت 62 درصد بود) ضمن اینکه میزان تفاوت آرای احمدی نژاد و کروبی که باعث ‏رسیدن احمدی نژاد به دور دوم شد، فقط 1.5 درصد از رای دهندگان بود. من معتقدم که اگر ‏تحریم رخ نمی داد و از طریق رسانه های مختلف داخل و خارج تحریم انتخابات توسط شخصیت ‏های تاثیرگذاری مانند خانم عبادی و گنجی و بسیاری دیگر باعث عدم حضور بین 10 تا 15 ‏درصد از کل واجدین شرایط در انتخابات نمی شد، احمدی نژاد به دور دوم نمی آمد. اگرچه معتقدم ‏در دور دوم علاوه بر تحریم کنندگان، بی نظمی ائتلاف کنندگان پشت سر هاشمی رفسنجانی و بی ‏برنامگی آنان، نیز موثر بود، وگرنه امکان نداشت که احمدی نژاد امروز رئیس جمهور ایران ‏باشد. البته در اینجا قصد ندارم که دوباره چماق تحریم را به سر تحریم کنندگان بزنم، در هر حال ‏هرکدام از ما به نحوی در فاجعه احمدی نژاد شریکیم، اما می خواهم که دوباره در انتخابات های ‏بعدی با همان استدلال شکست خورده، رفتار بی نتیجه قبلی را تکرار نکنیم. من از احمد عزیز می ‏پرسم: اگر واقعا تحریم این همه که شما می گوئید بی اثر است، چرا برآن اصرار می ورزیم و ‏تکرارش می کنیم و مفیدش می دانیم؟ عمل بی اثر را کدام انسان عاقلی مرتکب می شود یا تکرار ‏می کند؟

پرسیده ای که « آيا اگر يکي از شخصيت هاي مورد نظر جناب داور يعني آقاي معين يا آقاي ‏رفسنجاني يا آقاي کروبي بر کرسي رياست جمهوري ايران تکيه مي زد، وضع امروز ايران به از ‏اين بود؟» پاسخ می دهم که قطعا چنین می بود، اگر معین رئیس جمهور می شد، ما وارد بحران ‏داخلی می شدیم اما به سوی جنگ نمی رفتیم، اگر کروبی رئیس جمهور شده بود، یا هاشمی رئیس ‏جمهور شده بود، تفاوت های زیر اتفاق می افتاد:

‏1)‏ قضیه هولوکاست به عنوان یک عامل مهم تحریک کننده جهان به جنگ رخ نمی داد.‏
‏2)‏ ایران در سازمان ملل تلاش نمی کرد بشکلی تحریک کننده جهان را علیه خود برانگیزد.‏
‏3)‏ ایران در ماجرای اتمی همانطور رفتار می کرد که در زمان خاتمی و هاشمی بود، احمدی ‏نژاد در حالی که هنوز 1000 سانتریفیوژ فعال ندارد، ادعا می کند که 3000 سانتریفیوژ ‏فعال داریم، حتی اگر لاریجانی هم رئیس جمهور بود، این حماقت را نمی کرد. ‏
‏4)‏ ایران در صورتی که هاشمی یا کروبی یا معین رئیس جمهور می شدند، هرگز وارد ‏موضع گیری های تند علیه جهان اسلام نمی شد، و جهان اسلام را علیه ایران تحریک ‏نمی کرد و اصولا بازی داعیه رهبری جهان اسلام را در رقابت با القاعده در پیش نمی ‏گرفت.

من معتقد نیستم که مواضع امروزی ایران در مورد انرژی هسته ای یا هولوکاست، یا نابودی ‏اسرائیل یا اداره جهان برای اداره ایران، هیچ کدام نظرات رهبری نظام ناشی می شود که ‏بشود نتیجه گرفت که اگر احمدی نژاد نبود، امروز هاشمی یا کروبی خود را برادر چاوز می ‏خواندند، بر انکار هولوکاست اصرار می ورزیدند، یا آن همه اشتباهات بزرگ را در مورد ‏اسرائیل مرتکب می شدند. بی تردید فقط احمدی نژاد و نه حتی احمدی نژاد به عنوان مجری ‏نظرات رهبری، می توانست این همه بحران در سیاست خارجی ایران ایجاد کند.

اشکال می گیری که « اين آقايان محترم همين الان که مسئوليت اجرايي ندارند، قادر به ارائه ‏نظري متفاوت از رهبري در اين زمينه نيستند، ‏چه رسد به هنگامي که مقام درجه يک اجرايي ‏کشور مي شدند.‏» پاسخ می دهم که اگر منظورتان هاشمی و کروبی یا خاتمی است، که اینها ‏امروز که مسوولیت اجرایی ندارند، در همین حال حاضر هر سه مخالف سیاست های خارجی ‏جاری کشور هستند و به صورت علنی آن را می گویند، خاتمی و هاشمی و حتی کروبی هم در ‏زمانی که در موضع قدرت بودند کجا اسرائیل را تحریک می کردند و در انرژی هسته ای چنین ‏ادعاهایی می کردند. گفته اید که « لغو تعليق غني ساري اورانيوم چند روز مانده به پايان رياست ‏جمهوري آقاي خاتمي صورت گرفت و ‏کوچکترين نداي مخالفي از او در نيامد.‏» این نکته درست ‏است، اما یادتان هست که در آن روزها تمام قدرت دست احمدی نژاد بود و خاتمی مدتها بود که ‏کارش تمام شده بود.

من معتقدم آن چه در کشور رخ می دهد، نه برنامه های رهبری کشور، بلکه برنامه های احمدی ‏نژاد است. تفاوت دوران هاشمی، خاتمی، با احمدی نژاد که از زمین تا آسمان بود، نشان دهنده این ‏است که هر رئیس جمهوری می توانست و می تواند تا حد زیادی تعیین کننده وضعیت باشد و ‏اصولا این نکته بی معنی است که رئیس جمهور فقط مجری دستورات رهبری حکومت است، ‏مگر اینکه بپذیریم رهبری کشور، هر هشت سال یک ایدئولوژی و یک سیاست خارجی و یک ‏نوع برنامه دارد. آیا تفاوتی میان وضع اقتصادی، سیاست خارجی، حجم خشونت و ناامنی، وضع ‏فرهنگی در دوران ریاست جمهوری هاشمی، خاتمی، احمدی نژاد نمی بینید؟ اگر نمی بینید که من ‏بروم و سرم را به دیوار بزنم، اما اگر می بینید، پس یادتان باشد که این سه در زمان رهبری ‏واحدی کشور را اداره کردند.

البته در ایران روسای جمهور وضعی خاص دارند، معمولا هر کدام که می آیند مثل هاشمی با ‏برنامه توسعه اقتصادی، خاتمی با برنامه توسعه فرهنگی و اجتماعی و اصلاحات و احمدی نژاد ‏برای احیای انقلاب و صدور انقلاب و توسعه اسلام گرایی، هر کدام برنامه های شان را تا جایی ‏پیش می برند، معمولا این برنامه ها پس از مدتی باعث بحران در نظام می شود و رهبری پس از ‏دو سه سال دست و پای رئیس جمهور را می بندد، اما مساله این است که در آن سه سال چه اتفاقی ‏می افتد؟ آیا ما سه سال زیبا مثل سالهای اول خاتمی می گذرانیم؟ یا سه سال هولناک مثل سالهای ‏احمدی نژاد که ممکن است کشور براحتی در غرقاب جنگ فرو برود؟ در دوران رفسنجانی ایشان ‏پس از مدتی که به عادی سازی روابط ایران و آمریکا پرداخت، سیاستش متوقف شد، اما پس از ‏این توقف ایران به جای قبلی بازنگشت، بلکه دیپلماسی آرامی در سیاست خارجی جریان داشت. ‏یا در دوران خاتمی، با وجود اینکه مهاجرانی و عبدالله نوری و دری نجف آبادی از ارشاد و ‏وزارت کشور و اطلاعات رفتند و ارشاد و وزارت کشور با وزرای محبوب خاتمی اداره نشد، اما ‏وزارت کشور و ارشاد و اطلاعات خاتمی، همان سیاست های ایشان را ادامه داد و تا روز آخر ‏وزارت ارشاد مسجد جامعی کارش را ادامه می داد. تفاوت این روسای جمهور در این بود که ‏مردم کشور در دوران هاشمی و خاتمی زندگی نسبتا بهتری داشتند، تا دوران حکومت احمدی نژاد ‏که زندگی عموم مردم با بحران مواجه است.

پرسیده اید: « آيا رئيس جمهور مورد علاقه داور با وجود کارشکني هايي که عليه دولت خاتمي ‏صورت گرفت و عملا آن را ناکام کرد، ‏مي توانست اقتصاد ايران را در مسير بهتري بياندازد و يا ‏اينکه در ميان انبوه مشکلات اقتصادي، داور خان مجبور مي شد ‏به جاي طنز نوشتن در باره ‏رئيس جمهور، از گراني و تورم به دفاع برخيزد و دشمني مردم تنگدست را به جان خود بخرد؟‏» ‏می گویم که از سخن شما شاید چنین برداشت می شود که اگر هر رئیس جمهوری بود، ایران ‏گرفتار بحران اقتصادی می شد. این سخن درست نیست، چرا که وضع اقتصادی اکنون آقای ‏احمدی نژاد ناشی از سیاست های بسیار روشن نامعقول ایشان است، برخورد ایشان با ذخیره ‏ارزی، بی برنامگی در اداره اقتصادی کشور، به هم ریختن نظام بانکی و برنامه ریزی و همچنین ‏دخالت سیاست در اقتصاد، چنان است که کار را با بی کفایتی احمدی نژاد بدین جا کشانده. این ‏شاهکار فقط از آن نابغه ساخته است، وگرنه در 16 سال گذشته، تعادل اقتصادی کشور روز بروز ‏بیشتر شد و در دوران خاتمی اگرچه دولت برنامه پیشرفت و توسعه اقتصادی نداشت، اما بهترین ‏دوران اقتصادی در ایران پس از انقلاب گذشت. می خواهم بگویم که نه تنها این وضع بد اقتصادی ‏ناشی از کردار و اندیشه اقتصادی احمدی نژاد است، بلکه می خواهم اضافه کنم که هر رئیس ‏جمهور معمولی و نه چندان توانایی اگر بر سر کار می آمد و همان کارهای قبلی را ادامه می داد، ‏و نبوغی از خود بروز نمی داد، این مکافات حاصل نمی شد.

زیدآبادی عزیز گفته است« به ياد آوريم که آقاي خاتمي در نهايت کار خود با ابراز گلايه اي تلخ ‏از شکست تلاشش براي افزايش قدرت رياست جمهوري گفت که رئيس جمهور در نظام ما تنها ‏نقش يک تدارکچي را دارد.‏» می گویم: احمدی نژاد اثبات کرد سخن خاتمی درست نبود، چرا که ‏او توانست نه تنها قدرتی بیش از همه روسای جمهور بدست آورد، بلکه از قدرت مجلس و قوه ‏قضائیه و رهبری هم استفاده کرد. به همین دلیل می شود گفت که « رئیس جمهور در ایران ‏تدارکاتچی نیست» حداقل در مورد احمدی نژاد چنین نیست. اگر این رئیس جمهور تدارکاتچی و ‏نوکر ملت است، پس چه کسی سرور است؟ البته می توان گفت که خاتمی نتوانست قدرتی که می ‏خواهد برای اصلاح کشور به دست آورد. سووال من از تو این است: رئیس جمهور وظیفه دارد ‏کشور را اداره کند، یا نظام حکومتی را تغییر دهد؟ اگر پاسخ شما حالت اول است، پس با هم هم ‏عقیده ایم، در این حالت خاتمی چه در نقش تدارکاتچی و چه در نقش رئیس جمهور برای مدت ‏هشت سال زندگی بهتری نسبت به قبل و بعد خود برای ملت ایران در همه عرصه ها ایجاد کرد. ‏اما اگر معتقدید که وظیفه رئیس جمهور تغییر حکومت است، به نظرم پاسخ خاتمی به همین ‏سووال است. خاتمی هشت سال داشت فریاد می زد که من رئیس جمهور هستم، رهبر اپوزیسیون ‏نیستم. و ما از او می خواستیم رهبر اپوزیسیون باشد، او در حالی که وظایف ریاست جمهوری ‏اش را بهتر از قبلی و بعدی انجام می داد، دائما از سوی ما دعوت به استعفا می شد. طبیعتا پاسخ ‏او همین بود که من تدارکاتچی هستم. اما خاتمی تدارکاتچی نبود. در دوران او ثبات اقتصادی ایجاد ‏شد، در دوران او با وجود اینکه ایران یکی از محورهای شرارت شناخته شد، اما آیا برخوردی با ‏ایران اتفاق افتاد؟ کدام قطعنامه علیه ما صادر شد و کجا ماموران ایرانی توسط آمریکایی ها ‏دستگیر شدند؟ ما محور شرارت بودیم در حالی که با آمریکایی ها در سقوط طالبان و صدام ‏همکاری می کردیم. در تمام جهان هم کسی از ایرانیان متنفر نبود و کسی ایرانیان را جزو لیست ‏سیاه نمی گذاشت. اگر هر کدام از نامزدهای انتخابات خرداد 84 مانند هاشمی روی کار آمده ‏بودند، قطعا رابطه ایران با آمریکا و اروپا بهتر و منطقی تر بود. مگر در دوران خود ایشان این ‏رابطه بهبود نیافت؟ یادتان نرود که در مورد ایران این آمریکا نبود که ما را به سوی دشمنی ‏کشاند، این احمدی نژاد بود که انگشت به چشم آمریکایی ها کرد تا بتواند جهان را به آشوب بکشد ‏و در توهمات خود شورشی جهانی ایجاد کند و رهبری جهان را به دست بگیرد و از این طریق در ‏داخل برای خود امنیت ایجاد کند. هرکسی جای او بود چنین نمی کرد. در پاسخ به این گفته های ‏من زید آبادی عزیز می گوید: « قانون داماتو در زمان آقاي رفسنجاني به تصويب کنگره و دولت ‏آمريکا رسيد و همان زمان نيز بحث حمله به ‏ايران موضوع روز رسانه هاي جهان شد.‏» پاسخ من ‏چنین است که اگر ما واقعیاتی را که در سالهای هاشمی و خاتمی دیدیم، واقعا رخ داده است، ‏معنای آن این است که آمریکا بعد از درگیری های با ایران در سالهای اول انقلاب و مساله سفارت ‏آمریکا و مسائل بعدی، تصمیم گرفت با ایران برخورد کند. هاشمی و خاتمی چنان رفتار کردند که ‏این برخوردها اتفاق نیفتاد. الآن ما در موقعیتی درست مانند اول انقلاب هستیم، یعنی احمدی نژاد ‏همان اشتباهات سالهای انقلابیگری ما را تکرار می کند، این می تواند ما را تا جنگ بکشاند، یا ‏ممکن است خودش قربانی شود. اگر به جنگ هم کشیده نشویم و خدا به ما رحم کند، بی تردید ‏آمریکایی ها و جهانیان تا سالها چهره ترسناک و وحشت آور احمدی نژاد را از کابوس شان نمی ‏توانند نادیده بگیرند و طبعا ممکن است تا سالها با ترس با ما برخورد کنند. این تاوان خودبزرگ ‏بینی های بیهوده آدم هایی است که گمان می کنند، می شود براحتی جهان را به هم ریخت. ما هنوز ‏و اگر جان سالم از این مهلکه در بردیم تا سالها باید این تاوان را پس بدهیم.

زید آبادی عزیز! من معتقدم اگر هاشمی یا کروبی بر سر کار بودند، چنین اشتباهاتی را نمی ‏کردند و کاری می کردند که ما اصلا وارد این بحران نشویم. زید آبادی می پرسد« اگر واقعا ‏کاري از آنها بر مي آمد، چرا اکنون آن را انجام نمي دهند؟‏» پاسخ این است که اولا بیرون آوردن ‏سنگی که یک رئیس جمهور دیوانه در چاه می اندازد، نیاز به قدرت شش هفت رئیس جمهور ‏عاقل دارد، که فعلا بعضی از آنها با هم اختلاف دارند. و از سوی دیگر و اصل موضوع این است ‏که آنها قدرت ندارند. وقتی ما می توانستیم با یک رای عادی، در یک ظهر گرم تابستانی، بدون ‏پرداخت هزینه اضافه، هاشمی را رئیس جمهور کنیم، نکردیم. حالا که قدرت مان را به او ندادیم ‏نمی توانیم انتظار داشته باشیم که چرا او کاری نمی کند؟ البته من هنوز هم متاسفانه امیدوارم. من ‏ضمن اینکه هر روز انگشت تاسف به دندان حیرت می گزم، که چرا احمدی نژاد رئیس جمهور ‏ایران شد، اما این را می دانم که قدرت یعنی پول، یعنی تبلیغات، یعنی توانایی رسمیت پیدا کردن. ‏اگر اصلاح طلبان در انتخابات رای نیاورند، نه بر مصرف پول نفت سیطره ای خواهند داست و ‏نه می توانند از رسانه ملی( منظور همان دولتی است) استفاده کنند، نه می توانند در بودجه 50 ‏صفحه ای احمدی نژاد نظر بدهند، نه می توانند صدا و سیما را بازرسی کنند. اما این را خوب می ‏دانم که فایده حضور یک وکیل بی ضرر در مجلس از حضور وکیلی که لنگش را باز کرده تا ‏رئیس جمهور هر چه می خواهد با راس و ذیل امورش بکند، در مجلس بهتر است. ‏
زیدآبادی عزیز گفته است که « مي خواهم به داور جان يادآور شوم که مشکل کنوني ايران در ‏شکست اصلاحات ريشه دارد و آن شکست بود که ما را وارد سياهچاله اي گريزناپذير کرد، نه ‏راي دادن اين يا آن.‏» پاسخ من این است که از یک سو نظر زیدآبادی را درست می دانم که ‏اصلاحات نتوانست خوب پیش برود، از سویی می خواهم بگویم که برای آینده کشور ما چاره ای ‏جز ادامه اصلاحات نداریم. من معتقد به شکست اصلاحات به معنای انکار دوران خاتمی نیستم، ‏دوران خاتمی دوران زندگی زیبایی برای مردم ایران بود. اصلا اصلاحات همان چیزی بود که در ‏دوران خاتمی اتفاق افتاد. به همین دلیل من نمی توانم بگویم که اصلاحات شکست خورد، اما می ‏توانم بگویم که اصلاحات متوقف شد، اگرچه بسیاری از بخش های اصلاحات خاتمی هنوز هم ‏وجود دارد. از نظر من شکست به این معنی پذیرفتنی است که ما به جای رفتار اصلاح طلبانه، ‏ادامه سیاست های اصلاحگرانه، پافشاری بر مواضع، عقلانیت در برنامه ریزی اصلاحات، با ‏تنها راهی که پیش رو داشتیم قهر کردیم و صندوق های انتخابات را با تحریم به دست کسانی ‏سپردیم که ما را به زندان انداخته بودند، ما را محکوم کرده بودند و ما را هر روز درگیر فاجعه ‏ای کرده بودند. ما چاره ای جز اصلاح وضع نداریم، چرا که راههای دیگر مانند پذیرش جنگ، ‏شورش کور یا انقلاب ما را دچار چنان آینده خطرناکی می کند که اصلاح آن آینده دهها برابر ‏امروز زحمت می خواهد. ما نباید انتخابات شوراها را به دست آبادگران می دادیم، در حالی که ‏حتی نهضت آزادی هم در آن انتخابات شرکت داشت، اما ما آن را تحریم کردیم. ما کرسی های ‏تهران را مفت و مجانی دست وکلایی دادیم که با کمتر از ده درصد رای واجدین شرایط انتخاب ‏شده بودند.

احمد عزیز نوشته است « در آخر، اگر داور جان مايل است که آنها که در انتخابات راي ندادند، ‏در پي هر رويداد نافرجامي به رخ وي و ساير دوستان شرکت کننده ‏در انتخابات بکشند که راي ‏دهندگان عامل اصلي عدم شکل گيري يک اپوزيسيون منسجم در ايران شدند و فرصت را براي ‏ظهور صداي ‏قدرتمند سومي در ايران در برابر جهانيان از بين بردند، او چه حال خوشي پيدا مي ‏کند؟‏» باید بگویم که اگر یک در هزار گمان می کردم که صدای سوم ممکن بود در ایران شنیده ‏شود، قطعا حال بدی پیدا می کردم، اگر خود را در موقعیت مزاحم آن صدا می دیدم. اما ‏سوگمندانه چنین نیست. آن صدای سوم پس از انتخابات روز به روز خاموش تر شد. فرصت را از ‏دست ملتی گرفت و خود نیز فرصتی نیافت، فقط گریزراهی شد برای کسانی که بی برنامگی، ‏ضعف، بی همیتی شان را به نشانه عدم حضور ثبت می کنند تا در حالی که هیچ نکرده اند، اما به ‏نظر برسد گوئی همه کار از آنان برمی آید. می گوئی احمدی نژاد رئیس جمهور است؟ می گویند: ‏در انتخاباتی که نیمی از ملت تحریمش کرده بودند، او رئیس جمهور ما نیست. و وقتی می گوئی ‏تحریم باعث شد که احمدی نژاد رئیس جمهور شود، می گویند: تحریم که اثری در انتخابات ‏نداشت، چند دانه رای بود که به صندوق ریخته نشد.

احمد عزیز!‏
تردیدی ندارم که سرنوشت من و آنچه من می خواهم به آنچه تو می خواهی نزدیک تر است، اما ‏اگر هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور شده بود، هم تو روزگار بهتری داشتی و هم من. هر چه بود ‏امروز ساکنان قطار وحشتی نبودیم که بی ترمز و بی چراغ به سوی سیاهی هولناک پیش می رود.‏

ابراهیم نبوی، آبان 1386‏


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 12:57  توسط امیر  | 

مقاله مسعود بهنود در روز آنلاین:خاتمی،اما نه هنوز

وقتی روزنامه اعتماد ملی صبح دیروز تمام بالای صفحه اول خود را به عکسی از آقای خاتمی اختصاص داد ‏و در تیترش مدعی شد که ايشان نه تنها نامزدی در انتخابات مجلس هشتم بلکه پذیرفته که سرلیست ‏حزب اعتماد ملی باشد، کسانی که آقای خاتمی را می شناسند شک نکردند که این خبر تکذیب می شود. نه به ‏دلیل این که نبايد ایشان نامزد شود و نه که عاجل ترين و شفابخش تر از صندوق رای داروئی برای کشور ‏گرفتار در مصيبت وجود دارد، بل به دلیل واضح دیگر.‏

دلیل این که خبر اعتماد ملی نمی توانست درست باشد آن ادعای سرلیست حزب اعتمادملی شدن بود. ادعائی ‏که معنایش اين می تواند بود که زننده تیتر و تصميم گیرنده درباره چاپ این خبر، ارزش حضور آقای خاتمی را در عرصه ‏انتخابات آینده نمی داند. و از این هم مهم تر، شرايط امروز کشور را نمی شناسد. یا بر این باورست که آقای ‏خاتمی اهمیت انتخابات را نمی داند و کسی هم نیست در اطراف که به ايشان شرايط را یادآور شود.‏

سخن صریح بگوئیم که مجال تنگ است و جای مجامله نیست. دو سال از ظهور پوپولیسم تاریخ منقصی در ‏عرصه سیاست ایران می گذرد. آقای احمدی نژاد نه حاصل اراده ای مافوق طبیعه است، نه چنان که برخی ‏می خواهند وانمود کنند اثر دستور آقای خامنه ای، همان قدر که با تائیدات امام زمان نیامده و انتخابش نتیجه ‏دعاها و استغاثه های مردم شهیدپرور هم نیست. بلکه حاصل فکر جمعی یک اتاق است که مدتی قبل از آن ‏در سرمقاله روزنامه کيهان برای رهبر خود پیام کرده بودند که ما سرباز صفر نیستیم بلکه استراتژیست شده ‏ایم، می توان از نشانه ها حاضران آن اتاق را گمانه زنی کرد: حسین شریعتمداری، مصطفی پورمحمدی، ‏مجتبی ثمره هاشمی، ذوالقدر، افشار – لازم به تاکید است که نویسنده این اسامی را به قرینه و شاهد می آورد، ‏ورنه هیچ اطلاعات پشت پرده ندارد –. حضورچند تن از کسانی که به نزديکی به رهبر جمهوری مشهورند ‏در این جمع باعث شده است که بسیاری دچار این توهم شوند که طرح تولد این پوپولیست از بیت رهبری آمده ‏است. در باطل بودن این نظریه که از نوع تحلیل های بعد از عمل است، از همان قبیل که اول تیر را می ‏اندازد و بعد دور محل اصابت آن دایره ها می کشند، همین بس که اگر هاشمی رفسنجانی، قالیباف، علی ‏لاريجانی دستشان بالا می رفت گویندگان امروز همين تحلیل را می توانستند ارائه دهند. حتی در مورد مهدی ‏کروبی و آقای مهرعلیزاده هم جز این نبود. ‏

گویندگان این دست تحلیل ها به نظرم در نهایت وجود همین اندازه میدان عمل را هم که در جمهوری ‏اسلامی انکار می کنند. چنان که نویسنده بزرگواری جمله آقای خاتمی را که گفته بود رييس ‏جمهور را تدارکچی می خواهند، به جمله "رييس جمهور تدارکچی است" تغییر می ‏دهد که از آن نتيجه بگیرد که شرکت در انتخابات فایده ندارد، در حالی که من به عنوان یک نظر اعتقاد دارم ‏ما هواداران آزادی از کور کردن دريچه های آزادی، از بی وزن کردن صندوق و انتخابات، طرفی نمی بنديم ‏و فایده ای نمی بریم. اگر سودی در این بازار هست در آن جاست که مردم تاریخ دموکراسی جهان را بدانند. ‏و بدانند که در هیچ کجای گیتی این هلو یک باره رسیده و کامل از درخت در دامان جامعه ای نیفتاده و هيچ جامعه ای بی رنج آن را نصیب نبرده است.‏

اشکال دیگر نظری که معقتدست پوپولیست ساخته شده اتاق فکر سال 84 با مهر و تائید رهبر جمهوری ‏اسلامی و به اراده و انتخاب وی برگزیده شده، آن جاست که از ياد می برد بعد از انقلابی بدان وسعت و آن ‏همه هزینه و آن شگفتی ها، به شوخی می ماند که کسانی توانسته باشند قبله عالم را بازسازی کنند. ‏گرچه تردیدی ندارم که کسانی چنین می خواهند. اما عقل کارساز مجال نمی دهد. ‏

به نظر این نویسنده واقعيت به احتمال بسیار این است که گروه حجاریان، بهزاد نبوی، کرباسچی – نمونه ای ‏از هفت، هشت تن که در اتاق فکر سال 76 بودند – توانستند در دوم خرداد آن سال برای نامزد مطلوب خود، ‏در انتخاباتی شگفتی ساز چنان آرائی بگیرند، که خود آقای خاتمی هم در تصورش نبود، چرا که ايشان در آن ‏اتاق فکر حضور نداشت. ‏

شت سال بعد همان تجربه تکرار شد و این بار دوستان سعید امامی که خود و دوستشان را قربانی طرح دوم ‏خرداد می دیدند، با استفاده از همان تاکتیک و با تصحيح چند جای همان طرح، باز هم شگفتی ساختند، منتها ‏اهل دقت می دانند که طرح دوم خرداد چون با طبیعت جهان و انسان ایرانی دمساز بود به انفجاری بیست میلیونی ‏انجامید، اما کپی برداری از روی آن چون که بنيادش بر تقلب بود نه که انفجار نساخت بلکه بر پایه نوعی ‏شعبده بازی شکل گرفت، اما در اصل با همه بداخلاقی ها و طرح های یک بیست و پنجم، تفاوت آرای ‏نامزد مطلوبش با مهدی کروبی دویست و پنجاه هزار [یک صدم شرکت کنندگان در انتخابات] بیشتر نبود. اما بر ‏پایه این آگاهی پیشینی قرار داشت که هر کس در برابر آقای هاشمی قرار گیرد، با تبلیغاتی که قبلا شده است ‏بازنده نخواهد بود.‏

اما از جمله تغییر ها که در طرح اصلی و اريژنال داده شد یکی هم این بود که در طرح دوم خرداد باید جلوه ‏سازی می شد. و رسانه ای جز روزنامه سلام در اختیار نبود، افکارعمومی بايد کمک می کردند که کردند. ‏در طرح 84 بايد جلوه نسازی یا به مفهوم دیگر حرکت با چراغ های خاموش می شد. هر دو طرح اساس را ‏بر استفاده از توده ها گذاشتند و به رسانه های اهميت دادند. اگر خوف آن نبود که مقاله به افشاگری های نوع ‏لوس آنجلسی تبديل شود مورد به مورد کامیپن منفی طرح 84 در مورد کانديداهای رقيب قابل عرصه بود، ‏حتی کاربردش میان صفوف اوپوزیسیون نيز کاملا واضح و قابل اشاره است. به یک نشانه بسنده می کنم. ‏

کافی است که دو شبکه ماهواره ای فارسی زبان در نظر آید که تا دور اول انتخابات تابستان 84، عليه مهدی ‏کروبی، باقر قالیباف و دکتر معین افشاگری هائی می کردند. دست انداختن طرح یارانه مستقیم آقای کروبی، ‏تاکید بر شباهت قالیباف به رزم آرا و رضاشاه و انتشار نامه پاکسازی استادان دانشگاه اصفهان در زمان ‏رياست دکتر معين. این دو شبکه وقتی کار به دور دوم کشيد ناگهان هوادار تحریم انتخابات شدند. چرا که ‏تحريم در آن زمان یعنی امکان دادن به پیروزی احمدی نژاد با رای به فرمان و فشرده ای که از طرح یک ‏بیست و پنج سردار افشار در بسیج به دست می آمد.‏

حالا سی ماه از طرح پوپولیست 84 نگذشته، تق آن به در آمده و نه تنها آن بخش از جناح راست که با اتاق ‏فکر 84همرای شدند، به فغان افتاده اند، بلکه طراحان فرمان بریدگی هم به صدا در آمده اند، بخوانيد ‏سرمقاله روز یکشنبه کیهان را به قلم حسین شریعتمداری در تبری جستن از تبلیغاتی که عمل احمدی نژاد در ‏فحش شنیدن از رییس دانشگاه کلمبیا را فتح الفتوح خوانده و برتر از عملیات فاو به حساب آورده است. از آن ‏سو سخنان احمد توکلی و محمدرضا باهنر درباره اقتصاد بی قطب نما و متظاهرانه و مسرف بخوانید چه گفته اند. باری کسی نمانده است جز آن ها که سمت های بزرگ تر از ‏اندازه خود گرفته اند، آن ها هم معلوم نیست تا فردا بر این قرار بمانند. چنین است که در زمستان 86 نه فقط موجودیت جناح راست ‏به خطر افتاده بلکه بخش عمده نظام، عمده روحانيت، تقريبا تمام موجوديت تکنوکراتيک نظام که بيست و ‏اندی سال برای پختگی شان کار شد، نهادهای ساخته و برساخته این سال ها، تجربه های مدیریت و دیگر ‏سرمايه ها همگی – با صدا و بی صدا – احساس ناامنی می کنند. گارد اول انقلاب و نسل سوم با همه دوری ‏که از هم دارند و بیگانگی و گاه نفرتی که بینشان شکل گرفته، در اين نقطه به هم رسیده اند که محصول اتاق ‏فکر 84 مناسب قرن بیست و یکم، شایسته کشوری مانند ایران با جاه طلبی ها و غرورهایش، و منطقه ‏جغرافيائی ما، با تنش ها و چالش هایش نیست. ‏

به آن قصه می ماند که هواپیمائی ساقط شد و تکه ای از آن به نزديک روستائی افتاد که مردمش متدين بودند ‏اما امامزاده ای نداشتند و ناگزير بودند به روستای همسایه و خصم بروند که امامزاده ای داشت. پس شدت نیاز ‏وادارشان کرد که آن شئی ناشناخته را در میان گرفتند و معجزه سومش خواندند و در انتظار ماندند که ‏حاجاتشان برآورد. اما خیلی زود عقلا و کدخدای ده جمع شدند که حالا چه بايد کرد. که از زیر معجزه ، روغنی ‏بدبو سرازير شده و چاه آب روستا را آلوده کرده و تراخم آورده. این ها کم بود که ناگهان ژاندارم و سرگروهبان هم با ‏شکم های گنده سر رسیدند که آمده ایم با گروه تجسس در پی هواپیمائی ساقط شده، کدخدا همه اهالی را راضی ‏کرد که صبحگاهان محل سقوط را به گروه تجسس نشان دهند و شر را بکنند. اما مانده بودند با کل خدیجه چه ‏بايد کرد که هی می گفت قربان قدمت که با آمدنت برکت آمد. که دیگر کدخدا حوصله اش سر رفت و فریاد ‏برداشت بس کن کل خدیجه کدام برکت، خانه ما خراب شد از بس گاو و گوسفند سر بریدیم. آن قدر که تا در ‏این دو هفته خرج این معجزه کردیم، اگر خرج خودمان کرده بودیم الان ده هم راه داشت هم مدرسه و هم صد ‏خرمن سیرآب شده بود. که کل خدیجه گفت مادر من که بی سوادم. گفتی بگو گفتم، حالا چرا ملامتم می کنی. ‏

الان هم چنین پیداست که کس نیست که نداند در ادامه کار محصول اتاق فکر 84 چه خطرها درج است. اما کم ‏نیستند کسانی که تصور می کنند گفتن و برملا کردن راز معجزه سوم، در شرايط حاضر خود می ‏تواند موجد مصيبت ها شود. کم نیستند عقلا که باور دارند معجزه را باید آرام آرام از نردبان به زير کشيد، تا ‏از افتادنش خانه و عمود و سقف آسیب نبیند. پس استخوان به پوستی بند شده است. عقلا می گویند اگر بتوان به ‏یک جراحی متمدنانه و همچنان با داوری صندوق رای و نظر توده های مردم، از این مصیبت رهید، آن وقت ‏است که می توان گفت تهدیدی به فرصت تبدیل شد. درست هم همین است.‏

آيا انتخابات اسفند امسال همان موقع موعودست. اگر چنین است که به نظر می رسد جز این نباشد، بايد همه ‏احزاب و گروه ها گردآیند، عقلای راست هم بايد از لجبازی دست بدارند، چنان که تاریخ بسیار یاد دارد که ‏رقيبان رقابت را کنار گذاشتند و مصلحت قوم و ملت را در ائتلاف و اتحاد دیدند. آقای خاتمی آن وقت با چنين ‏آرایشی به ميدان آید، نه به عنوان سرلیست فلان حزب. ‏

کسانی که تنگنای موقع را نمی دانند و افق دیدشان چندان کوچک است که چنین جای تنگی را به نجات دهنده ‏پیشنهاد می کنند تصور درستی از وضعیت ندارند و ارزيابی درستی از تنگی زمان. مصداق ناگهان سرنگبین ‏صفرا فزود، معجزه سوم دارد ملت ایران را از فن آوری هسته ای محروم می کند، دارد کشور را در بهترین ‏زمان ها با ببیشترین درآمدها به سمت مصیبتی می برد که تورم های سه رقمی در انتظار آن است. در چنین ‏شراِِیطی کیست که ارزش فداکاری آقای خاتمی را وقتی که به میدان درآید ندیده می گذارد. و اگر چنین است ‏که کسانی از تصميم سازان بر این تصورند که با معجزه سوم می توان بار را به منزل رساند، یا در این اندیشه ‏اند که از چالش فعلی پیروزی نصیب می برند، گو باش.‏

هیچ داعیه ندارد که آقای خاتمی خطای بار قبل را تکرار کنند و با نجابت، بار دیگران را به دوش بکشند و ‏شاهد فاجعه دوره اول شورای شهر تهران بماند که اثر مخربش هم از دستگیری آقای نوری و هم ترور ‏حجاریان بیشتر بود کاری که آقای اصغرزاده کرد. حالا یعنی باز آقای خاتمی شاهد آن بماند که کسانی پشت ‏در اتاق ملاقات با او، با هم دچار اختلاف می شوند و خبر برای رسالت و کیهان ساخته شود که فلان حزب از ‏رفتن به دیدار رییس جمهور سابق سر باززدند. اصلا سئوال این است که به کدام ضرورت برای گروه هائی ‏این چنین باید وقت و عمر صرف کرد.‏

سرمایه ای که امروز آقای خاتمی آن را نمايندگی می کند آسان و ارزان به دست نیامده است. به بهای ‏امیدواری میلیون ها ایرانی ستم دیده دور مانده از وطن به دست آمده، به بهای زندان و تبعید و خسران بسیار ‏حاصل شده . از آن بیست میلیون نفر بی سوسه و مسلم سال 76 که چهار سال بعد هم افزون شدند، درست است که ‏گروهی جدا شده و به جمع هواداران براندازی نظام پیوسته اند، اما می توان حدس زد که چند برابری به ‏جایشان آمده اند. چندان که می توان این بار کارتی با سی چهل میلیون رای روی میز کوفت. ارزش چنین رائی ‏برای جوانان و نخبگان این کشور فراوان است و به معنای بازگشت فضای آزادی است، اما برای دیگران هم ‏چنین مانوری از سوی مردم کم ارزش نیست و چه بسا که ارزش حیات و بقا داشته باشد. پس آن ها هم باید به ‏صف انتظار درآیند و از نماينده اراده مردم ایران – محمد خاتمی – بخواهند با حضور خود در انتخابات، ‏صندوق را در ذهنیت ایرانیان نجات دهد. ‏

اگر به چنین درکی نرسیده اند، دیر نیست که می رسند. دور نیست که در می یابند راه نجات متعدد نیست، و ‏در همان منطق دوم خردادست. و وقتی این دریافته شد لاجرم نظمی که آن بار در صفوف هواداران دولت ‏اصلاحات نبود، ظاهر می شود. آن اخلاق شایسته پیروزمندان مردم دوست، که آن بار مجال برای شناخت ‏اثرش نبود، این بار از همان ابتدا جلوه گر خواهد شد. و همزمان خستگان و دلسردان نیز در خواهند یافت که ‏آزادی ما در کوله پشتی هیچ سرباز خارجی نیست و البته که در نفیر جنگ و جنگ طلبی خودمان نیز نهفته ‏نیست.

آقای خاتمی چرا شتاب کند، وقتی که مهر تاریخ را بر زده اند و مهر او در دل تاریخ است. گیرم تا وقتی ‏زمانش برسد کار مهم ما این است که نگذاریم شمع امید در رهگذار باد خاموشی بگیرد. به واکنش یک روزه ‏جوان ها به یک سئوال کوچک دقت کنید، در این جا.‏

به زبان دیگر همچنان که دشمنان آزادی تا به حال چندین بار در تاريخ سینه خیز از صندوق های رای برآمده ‏و صندوق ها را در شکسته اند. ما نیز به زودی همان کت را پشت و رو خواهیم کرد و از صندوقی که ‏دشمنان آزادی بار گذاشته اند و به خیال خود در انتظار آشی چنان بر بالایش نشسته اند گامی به سوی آزادی ‏برخواهم داشت. این کاری است که زنان و جوانان ایرانی در آن دوم خرداد انجام دادند، این بار هم همان ها، ‏که نزدیک بیست هزارشان در زندان کارتکس شده اند، اگر شده برای چند روزی، با افتخار همان کارت ها را ‏بر سینه خواهند زد، ستاره هائی که دولت مهرورز بر پرونده شان زده را بر دست خواهند گرفت و رای ‏خواهند داد. جوانان و زنان و دانشجویان و همه کسانی که در این دو سال شمه ای از مهرورزی پوپولیست ها ‏به پوستشان خورده است، سبدهای خالی و سفرهای از شرم پر شده را دیده اند، و شنیده اند که از صبح تا شام ‏شعار و دروغ و دروغ می بارد، اما سفره شان را پر نمی کند. با 120 میلیارد دلار هم نتوانسته ناکارآمدها ‏گرمائی به خانه ای بدهند. ‏

سرنوشت اینان در نهایت عاقبت همان پشه است که خواست با چرخ های ساعت کوکی درافتد. زمان لای ‏چرخ دنده های خود چنان له ش کرد که عکسی از او در خاطر ساعت نماند. و چرخ های زمان نما، لحظه ای ‏متوقف نماندند و لحظه ای به او گوش ندادند که از سر بی خبری فرمان می داد برای ساخت ایران باید جهان ‏را ساخت. ‏

‏ ‏


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 12:52  توسط امیر  | 

آمریکا: برنده یا بازنده قیمتها صعودی نفت؟

ما دیگر تنهاکسانی نیستیم که به این نتیجه رسده ایم آمریکا مایل به کاش بهای نفت نیست و حتی در هر فرصتی از کسانی حمایت میکند که خواهان تشدید روند افزایش قیمت ها هستند. » زکی یمانی، وزیر نفت اسبق عربستان ،1974

 

بازار های جهانی نفت ملتهبند، قیمت هر بشکه طلای سیاه به هفتاد و پنج دلار نیز رسیده است و حتی برخی از تحلیلگران قیمت های صد دلاری برای هر بشکه نفت خام را در آینده ای نزدیک دور از واقع نمی دانند.  در چنین احوالی مساله هزینه های روز افزون تامین انرژی در هر اجلاس گروه هشت کشور صنعتی بزرگ – که در واقع بزرگترین مصرف کنندگان نفت نیز هستند- مطرح و نگرانی های مختلفی درین باب اعلام می شودو به نظر میرسد ایالات متحده آمریکا به عنوان بزرگترین مصرف کننده و وارد کننده نفت جهان باید ناراضی ترین کشور از رالی صعودی تمام نشدنی قیمت های نفت به شمار آید، اما آیا واقعا آمریکا بازنده بزرگ سه برابر شدن بهای نفت در پنج سال اخیر است؟

شاید بررسی دلایل ذیل خوانندگان محترم را برای پذیرش جابجایی نقش آمریکا از بازنده بزرگ به برنده زیرک درین عرصه قانع سازد:

 

1- به طور میانگین حدود بیست درصد قیمت خرده فروشی مشتقات نفتی در ایالات مختلف آمریکا به عنوان مالیات بر مصرف انرژی به خزانه برگردانده میشود.  مقایسه ای ساده نشان میدهد بر فرض مصرف روانه بیست میلیون بشکه نفت خام در روز میزان در آمد دولت ازین محل با احتساب نفت بشکه ای 25 دلار در سال 2001 برابر سی و شش میلیارد و پانصد میلیون دلار و با فرض نفت بشکه ای 75 دلار در سال 2006 یکصد وده میلیارد دلاراست که مسکنی قوی برای درد مزمن کسری بودجه بودجه دولتی آمریکا محسوب میشود.  ازین رو شاید این امر تصادفی نباشد که تمام جهش های بزرگ بازار نفت در سالیانی رخ داده اند که اقتصاد آمریکا تحت فشار هزینه های نظامی دچار کسری بودجه شدید بوده است.  چنانکه نخستین شوک نفتی به سالهای 1971 الی 1976 در زمان حکومت نیکسون و بروز کسری بودجه ناشی از هزینه های جنگ ویتنام صورت پذیرفت.  شوک نفتی دوم بین سالهای 1980 تا 1986 در زمان زمامداری ریگان و برنامه پر هزینه نظامی جنگ ستارگان و اوج جنگ سرد رخ داد و موج سوم نیز در زمان جرج بوش پسرو منطبق با کسری بودجه ناشی از جنگ ادعایی علیه تروریسم به وقوع پیوست.

 

2- بزرگترین شرکت های نفتی جهان یا ماهیتی آمریکایی دارند و یا سهامداران عمده شان آمریکایی هستند- در نگاهی گذرا اکسون، شورون و کونوکو شرکتهایی آمریکایی بوده و رویال داچ شل، بریتیش پترولیوم  و انی دارای سهامداران آمریکایی الاصلند - افزایش بهای نفت باعث سودآوری بیش از پیش این شرکت ها میشود که این امر به نوبه خود از یکسو باعث منتفع شدن بیش از پیش سهامداران این شرکتهاست که عموما از میان متنفذین و سیاستمداران آمریکایی هستند و از سوی دیگر به افزایش توان مالی این شرکت ها برای باز سرمایه گذاری سودشان در اقتصاد آمریکا منجر میشود، چنانچه میزان این مهم از شصت میلیارد دلار در سال 2002 به یکصد و بیست میلیارد دلار در سال 2006 بالغ شده است.

 

3- بعد از واقعه 11 سپتامبررهبران آمریکا با توجه به نقش اتباع سعودی دراین حمله و خاستگاه القاعده

  شاهد ترک برداشتن رویای خود مبنی بر دوام ابدی روابط حسنه با بزرگترین تولید کننده نفت جهان یعنی عربستان سعودی بوده اند و به نحوی وقوع هر اتفاق منجر به کاهش تولید یا صادرات عربستان به کابوس دولتمردان آمریکا بدل گشته است.  با چنین نگرانی استراتژیکی بود که چند ماه پیش جورج بوش در سخنرانی خود بر کاهش وابستگی آمریکا به نفت خاورمیانه تاکید بسیاری نمود اما این مساله برای تحقق منوط به دو امر است: اول استفاده از سایر منابع انرژی مانند انرژی هسته ای، انرژی خورشیدی، استفاده از هیدروژن مایع به عنوان سوخت و... .  دوم بهره برداری از منابع نفتی نهفته در مناطقی چون آلاسکا و کانادا برای کاهش واردات نفت از خاورمیانه.  نکته مهم در این میان هزینه بالای استفاده از راهکار های فوق است چنانکه با نفت بشکه ای 25 دلار هیچ کدام از این روشها مقرون به صرفه نخواهند بود اما نفت هفتاد و پنج دلاری حکایتی دگر است.

 

4- هنگامی که از بازار جهانی نفت سخن رانده میشود همه از آمریکا به عنوان بزرگترین وارد کننده نفت در جهان یاد میکنند اما انگار کمتر کسی به یاد می آورد که این کشور در عین حال پس از عربستان و روسیه سومین تولید کننده بزرگ نفت نیزهست و هرگونه افزایش بهای نفت آمریکا را با تولید روزانه 8.7 میلیون بشکه در شرایط مناسب تری نسبت به رقیبان اقتصادیش همچون اروپا و ژاپن قرار میدهد که به تمامی به واردات انرژی وابسته اند.  نگاهی به جدول یک یادآور میسازد که در حد فاصل سالهای 2001 تا 2006 مازاد پرداخت تفاضل هزینه های واردات و عواید تولید برای آمریکا حدود شصت میلیارد دلار، برای ژاپن یکصد میلیارد دلار و برای اتحادیه اروپا صدو پنجاه میلیارد دلار بوده است.  یعنی با افزایش قیمتهای نفت اقتصاد های رقیب آمریکا با هزینه ای دو چندان برای تامین نیاز های انرژی خود روبرو شده اند و این خود اقتصاد آمریکا را در شرایط قویتری نسبت به رقبا قرار میدهد.

 

 

 

جدول یک

 

ردیف

نام کشور

میزان مصرف (روزانه    

میلیون بشکه)

میزان تولید (روزانه

میلیون بشکه)

تفاضل تولید و واردات به ازای نفت بشکه ای 25 دلار(سالانه)

تفاضل تولید و واردات به ازای نفت بشکه ای 75 دلار(سالانه)

مقایسه تفاضل 25 دلاری و 75 دلاری

1

آمریکا

20.5

8.7

 30 -میلیارد دلار

90- میلیارددلار

60- میلیارد دلار

2

اتحادیه اروپا

20.4

3.6

80-میلیارد دلار

230- میلیارد دلار

150- میلیارد دلار

3

ژاپن

5.4

-

50- میلیارد دلار

150- میلیارد دلار

100- میلیارد دلار

 

 

 

5- ارز پایه در بازار مبادلات نفت، دلار آمریکاست ازین رو هرگونه افزایش بهای نفت میزان تقاضا برای این واحد ارزی را افزایش میدهد چنانکه با تغیر قیمت هر بشکه نفت خام از 25 دلار به75 دلار، میزان پول در گردش بازار نفت با فرض روزانه هشتاد میلیون بشکه مصرف جهانی از سالیانه 730 میلیارد دلار به 2200 میلیارد دلار جهش نموده است. با توجه به سیاست کاهش نرخ بهره بانک مرکزی آمریکا در سالیان اخیر برای غلبه بر رکود اقتصادی این کشور که به نوبه خود تضعیف ارزش برابری دلار در برابر سایر ارزهای بین المللی را درپی داشته، افزایش تقاضای دلاربه خاطر قیمت های بالای نفت همچون لنگری برای جلوگیری ازریزش شدید نرخ دلار در برابر ارزهای رقیب همچون یورو و ین عمل کرده است.

 

6- بیشترین درآمد ناشی از چند برابر شدن بهای نفت نصیب کشور های منطقه خلیج فارس میشود.  در واقع 3 برابر شدن بهای نفت در پنج سال گذشته، درآمد سالیانه 4 کشور عربستان، کویت، امارات متحده عربی و عراق را از یکصد و پنجاه میلیارد دلار به حدود ششصد میلیارد دلار افزایش داده و این کشور ها را دارای مقادیر عظیمی دلار های نفتی مازاد بر نیاز نموده است.  در این میان بخشی از مازاد درآمد صرف خرید جنگ افزار شده، بخش دیگر به صورت سرمایه گذاری مستقیم و یا خرید اوراق قرضه دولتی و سهام بین المللی سرمایه گذاری و بخش دیگرصرف پروژه های عمرانی پر خرجی میشود که در مفید بودن آنان جای چند و چون بسیار است.  به عنوان نمونه عربستان سعودی بودجه نظامی خود را از 7 میلیارد دلار به بیست و پنج میلیارد دلار افزایش داده، همچنین مجموعه طرح های عمرانی به ارزش یکصد میلیارد دلار در بخشهای انرژی، عمران و صنایع به مناقصه گذاشته است.  با توجه به حضور نظامی آمریکا در هر 4 کشور فوق و روابط سیاسی  دیرینه با آنان قطعا سهم شیر در این بین نصیب ایالات متحده خواهد بود و بخش اعظم دلارهایی که برای خرید نفت از این کشور خارج شده اند دوباره به مبدا اولیه باز میگردند.  در واقع آمریکا به هزینه رقبای اقتصادیش چون اروپا و چین نه تنها مازاد هزینه های انرژی خود را جبران میکند بلکه با جذب دلارهای نفتی بر رونق اقتصادی خویش نیز میفزاید.

 

 

با توجه به آنچه که گفته شد دیگر قضاوت در مورد بازنده یا برنده بودن آمریکا در رالی شتابان قیمتهای نفت خام کار دشواری نیست: ایالات متحده آمریکا با افزایش بهای نفت ازمحل مالیات بر مصرف دارای در آمدی عظیم خواهدبود که به تنهایی یک سوم کل کسر بودجه این کشور را پوشش میدهد.  این افزایش همچنین موجبات خرسندی شرکتهای نفتی آمریکایی و لابی پر نفوذ سیاسی آنها را فراهم میکند تا دیک چنی معاون جرج بوش که از عضویت در هیات مدیره شرکت نفتی هالیبرتون به این مقام رسیده، بتواند به خود ببالد برای نخستین بار در تاریخ بازار سهام آمریکا شرکت اکسون موبیل جایگاه شرکت جنرال الکتریک را به عنوان بزرگترین شرکت جهان اشغال نموده است.  منافع ژئو پولتیک آمریکا با کاهش وابستگی به نفت خاورمیانه تامین وآرزوی دیرینه جمهوری خواهان برای بهره برداری بیش از پیش از منابع نفتی آلاسکا محقق میشود.  بالا رفتن قیمت طلای سیاه هزینه های تامین انرژی را برای رقبای اقتصادی آمریکا دو چندان میکند و طرفه اینکه پولی را که بدین طریق از خزانه کشورهای اروپایی، چین و ژاپن خارج و روانه کشورهای نفت خیز میشود با فروش سلاح و انجام گسترده پروژه های پیمانکاری به اقتصاد خود سرازیر میسازد.  این افزایش قیمت نفت است که به آمریکا اجازه میدهد از یکسو با کاهش نرخ بهره بر سرعت خروج اقتصاد راکد ناشی از بحران کسری بودجه خود بیفزاید و از سوی دیگربا افزایش درخواست برای دلار مانع از سقوط ارزش پول ملی و افزایش هزینه های مصرف کنندگان آمریکایی شود.

آمریکا بی تردید خشنود از نفت 75 دلاریست اما این مهم نیز نباید از نظر دور بماند که سکوت رضامندانه آمریکا در برابر رشد قیمت نفت قطعا بدون سقف نیست.  به طور کلی همانطور که ایالات متحده به هنگام ریزش شدید قیمت ها به سال 1986 با اعزام جرج بوش پدر- که در آن هنگام معاون رییس جمهور ریگان در کاخ سفید بود- به عربستان و فشار به رهبران سعودی برای کاهش تولید، توانست نرخ نفت را از بشکه ای کمتر از ده دلار تا 18دلار افزایش دهد، به طور متقابل هرگاه میزان افزایش بهای انرژی به جایی رسد که رشد اقتصادی آمریکا را دچار رکود و مشکل سازد با اعمال سیاست های معکوس برای کاهش قیمتها تلاش خواهد کرد.  مثال بارز این مساله دخالت دولت در بازار به هنگام وقوع توفان کاترینا با استفاده از ذخایر استراتژیک خود بود که به کاهش فاحش بهای نفت منجر شد اما در حال حاضر اقتصاد آمریکا با نفت بیش ازهفتاد دلاربرای هر بشکه نیز به رشد خود ادامه میدهد پس تا اطلاع ثانوی کسی در خاک سفید بابت گرانی نفت کابوس نخواهد دید!

 

فهرست منابع:

1-یرگین،دانیل،تاریخ جهانی نفت،غلامحسین صالحیار،انتشارات اطلاعات

2-بیل،جیمز،شیرو عقاب:روابط بد فرجام ایران و آمریکا،فروزنده برلیان،انتشارات فاخته

3-شرایبر،ژان زاک،تکاپوی جهانی،عبدالحسین نیک گهر،نشر نو

4-http://www.infoplease.com/ipa/a0922041.html

5- http://www.eia.doe.gov/

6-m http://www.conocophillips.com/newsroom/other_resources/energyanswers/oil_profits.ht

7-http://www.api.org

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 21:45  توسط امیر  | 

چرا اصلاح طلبان حکومتی ناکام ماندند؟

اصلاح طلبان حکومتی پس از ۸ سال در اختیار داشتن کم و بیش نهاد های انتخابی بطور کامل از عرصه قدرت اخراج شدند.سه شکست پیاپی در انتخابات شوراها،مجلس و ریاست جمهوری دال بر مردود شدن این نیروهااز نظر انتخاب کنندگان است.وخامت این مساله برای اصلاح طلبان حکومتی آنجا پر رنگ تر میشود که دریابیم گفتمان اصلاح طلبی هنوز در نظر بخش عمده جامعه پررنگ بوده و این اصلاح طلبان بودند که از دایره انتخاب مردم خارج شدند و نه تئوری اصلاحات.سه دلیل عمده ناکامی این جریان را میتوان به شرح ذیل بررسی کرد:

۱-اصلاح طلبان حکومتی عمدتا از از پایوران ارشد و میانه دولتهای موسوی و هاشمی بوده،به رانت های مختلف مالی ،سیاسی و اجتماعی الفت دیرینه داشتند.این مهم در به ویژه در بخش اقتصادی چنان شکافی بین آنان و بدنه اجتماعی حامیشان ایجاد کرد که هرگز پر نشد.تصمیمات خانمان برانداز شورای شهر اول در بخش مسکن که گرانی مسکن را به تمام کشور تعمیم داد،رانت خواری های اقتصادی مکرر توسط آنان مانند تشکیل شرکتهای پیمانکاری در بخش های نفت،مخابرات،سد سازی و...نیروهای بدنه را از بهبود شرایط مالی و شفاف سازی اقتصاد توسط اینان مایوس ساخت

۲-اصلاح طلبان حکومتی نه تنها تبدیل به یک طبقه اقتصادی مجزا شدند بلکه حلقه بسته ای را از لحاظ اجتماعی ایجاد کردند که یادآور نظام کاستی هندوان قدیم بود.به عنوان مثال تقریبا هیچ یک از احزاب اصلاح طلب امکان عضو گیری و پذیرش اعضای جدید را که با رای خود برسیاست های این برادران بزرگتر تاثیر بگذارندفراهم نساختند.چنان که با گذشت هشت سال از دوران اصلاحات سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی همچنان میشد تمام اعضایش را درون یک فولکس واگن جاداد و احزابی مثل مشارکت و کارگزاران همچنان به حیاط خلوت برخی نیروهای دهه شصت و هفتاد بیشتر شبیه بودند تا احزاب مدرن

۳-اصلاح طلبان حکومتی از نیروهایی به شمار میرفتند که در دهه شصت به تند روی و انقلابی گری خشونت آمیز معروف بودند.وزارت اطلاعات،بخش مهمی از قوه قضاییه،برخی واحد های سپاه پاسداران و...تحت تسلط چهرهایی چون آیت الله خوئینی ها،حجت اسلام محتشمی پور،سعید حجاریان،آیت الله موسوی تبریزی و...قرار داشتند و چه کسی است که نداند دستان این حضرات تا کجا به خشونت مفرط آلودست؟حالا واقعا میتوان باور کرد این حضرات و حتی نیروهای رده پایین تر انان به تکثر گرایی،حریم خصوصی،حق شهروندی و غیره و غیره معتقد باشند؟اگر اینچنین بود اقایان اصلاح طلب میپذیرفتند علیرضا رجایی از فهرست منتخبان تهران حذف شود و اقای محتشمی پور با رانت شورای نگهبان نه تنها به مجلس وارد شود که به عنوان رییس فراکسیون دوم خرداد برگزیده گردد؟

تداوم سیاست های رانتی،برخورد ابزاری با مقوله هایی چون آزادی مطبوعات و حقوق شهروندی به انضمام ناامیدی نیروهای بدنه از تاثیرگذاری مسالمت آمیز بر سیاست های اصلاح طلبان حکومتی ،سه ضلع مثلثی شدند که از میانه اش آقای احمدی نژاد برخاست.اما به گفته سعید حجاریان که تروتسکی وار ندا داده بود:«اصلاحات مرد،زنده باد اصلاحات»باید پذیرفت جز مشی اصلاح طلبانه و اعتقاد به تغییرات آهسته ولی مداوم هیچ راه دیگری باری نیل به آزادی و دموکراسی درین مرز پر گوهر وجود ندارد.تنها چیزی که مسلم است طی این راه به اتکا به همت عالی سربازان گمنام دهه شصت بسی اشتباه است

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 17:38  توسط امیر  |